خاطرات انقلاب شوش / رهبری انقلاب

  • کد خبر : 10303
  • 20 بهمن 1400 - 20:31
خاطرات انقلاب شوش / رهبری انقلاب

به گزارش شوش۲۴،انقلاب در شوش دارای زوایای بسیاری است.هر اندازه هم که گفته شود باز مجموعه ای از آن باقی می ماند.از موثرترین گرفته تا کسانی که از آن استفاده های نامشروع کردند،مطالب فراوان یافت می شود.مگسان بسیاری دور شیرینی ایجاد شدند و شاید مهم ترین مرکزی که این چنین افرادی یافتند،شخص رهبری در شوش […]


به گزارش شوش۲۴،انقلاب در شوش دارای زوایای بسیاری است.هر اندازه هم که گفته شود باز مجموعه ای از آن باقی می ماند.از موثرترین گرفته تا کسانی که از آن استفاده های نامشروع کردند،مطالب فراوان یافت می شود.مگسان بسیاری دور شیرینی ایجاد شدند و شاید مهم ترین مرکزی که این چنین افرادی یافتند،شخص رهبری در شوش بود.نقش آقای دانش در شوش کاملا بی بدیل بود.
هر انقلابی برای رسیدن به پیروزی در درون خود دارای رهبری یگانه است.این انقلاب با هر گرایشی که باشد، زمانی توفیق می یابد که مردم پیرو رهبر آن باشند.طبیعی است که هدف مشترک مردم و رهبر کمک شایانی به یکپارچگی خواهد نمود.در ایران نیز این حالت وجود داشت.تفاوت آن با دیگر انقلاب های جهان در گستردگی آن بود.
در انقلاب فرانسه یا کوبا جمعیتی معین و در محدوده شهرهای بزرگ به این مهم دست یافتند.بعضی از انقلاب ها صرفا در پایتخت اتفاق افتاد و مردم دخالت چندانی در ایجاد آن نداشتند.
تغییرات نیز در مرکز و در محدوده ی شهرهای بزرگ به وجود آمد و کم کم دیگر شهر ها به آن تغییرات تن دادند.مقایسه انقلاب های جهان با انقلاب ما،تفاوت های بسیاری را آشکار می سازد.
انقلاب ایران در تمام شهرها روی داد و تقریبا تمامی مردم در جریان کامل آن بودند.اعتصابات مخصوص شهری خاص نبود.راهپیمایی ها در تک شهرها روی نمی داد.همین معنی باعث می شود تا هیچ شخص یا گروهی  نتواند خود را صاحب انقلاب بداند.زندان ها مملو از اقشار مختلف بود.در این گستردگی،هر شهر به وسیله ی رهبر محلی اداره می شد.
او نیز با رهبر اصلی انقلاب،در ارتباط بود.توفیق انقلاب اسلامی مدیون همین یکپارچگی گشت.البته بودند گروه هایی که در ابتدای انقلاب زیاده خواهی می کردند و قصد بهره برداری بیشتری داشتند و در نهایت از انقلاب جدا شدند.شوش نیز درگیر بعضی از این گروه ها به خصوص در اوایل پیروزی بود.
بیان رهبری و هدایت در انقلاب شوش در یک موضوع به نام خاطره کامل نمی شود.شهری که مذهبی بودنش بر تمام جوانب آن می چربید چگونه قادر بود تا مسیر تغییرات را نشان دهد؟این که رهبری در شوش قبل از انقلاب برای ایجاد زمینه های رشد و تفکر سیاسی،کاری مشکل بود، ادعایی با معنی است زیرا شوش دارای گویش های متفاوت و نیز اقوام مختلف بود.
در روند انقلاب هم دانشجو حضور داشت و هم سنتی های قدیمی نمایان بودند.چگونه این چنین وضعیتی را می توان هدایت کرد؟آیا این باعث ایجاد رهبری های چندگانه نمی شد؟
شوش در بافت تاریخی خویش با رویدادهای متفاوتی روبرو گشت.افرادی با نام های مختلف در هر طایفه و قبیله ای شناخته می شدند و حتی دعاوی خود را از طریق آن ها انجام می دادند.
چگونه چنین شهری می توانست انقلابی یکپارچه انجام دهد و مرکزی یگانه داشته باشد اما حقیقت رهبری همان یگانگی و همدلی گردید.
شوش از این بابت دارای رهبری یگانه در شهر گشت.آقای دانش رهبر بود.همه به فرمان او گوش می دادند و تا پایان بیست و دوم بهمن این حالت ادامه داشت.
بعداز آن زمزمه هایی شنیده شد.گروه های سیاسی مخالفت هایی ابراز نمودند.بعضی از آن ها در مقابل رهبری شوش ایستادند و خصوصا در جریان انتخابات نمایندگی مشکلاتی به وجود آوردند.
روحانی قدیمی شهر تنها رهبر و هماهنگ کننده بود.این را نیروهای رژیم نیز می دانستند.بعضی از این افراد نزد آقای دانش می آمدند و بابت برگشت به انقلاب استمداد می طلبیدند.افراد پشیمان،قبل از پیروزی انقلاب،برای پذیرش در میان انقلابیون به شخص آقای دانش مراجعه می کردند.
من به عنوان شاهد در این ماجرا،صحنه های متعددی مشاهده کردم اما حقیقتا به گفته های آنان با شک و تردید می نگریستم و این را یک بار به ایشان هم گفتم.
من در یکی از این رویدادها،فردی که اسلحه ی کلت در دستش بود و از نظر مردم جز رژیم محسوب می شد را شاهد بودم.او نزد آقای دانش آمد و از او خواست تا در کنار انقلابیون باشد.آقای دانش او را تشویق کرد و گفت همین کافی است اما او اصرار کرد تا محافظ او باشد.
آقای سید محمد کاظم دانش رهبری انقلاب در شوش را بر عهده داشت.او شایسته ی این کار بود.دلایلی که او را به این عنوان شایسته نمود جند نکته ی مهم بود.
اول این که خود از مخالفان حکومت شاه بود.
دوم این که سال ها در شوش زندگی می کرد و با مردم کاملا آشنا بود. این آشنایی را من لمس کردم و بارها وی را امتحان نمودم.گاه از او نام فردی را مطرح می کردیم و او بلافاصله می گفت که کدام فلانی؟پسر فلان یا فلان؟ و این نشان دهنده ی شناخت عمیق او بود.
سوم این که روحانی،از سادات معظم ،تحصیل کرده،باسواد و تایید کننده ی انقلاب اسلامی بود.
چهارم این که به عنوان یک معلم ماهر، آموزش های لازم سیاسی را به مردم منتقل می کرد.
پنجم این که هنر ارتباطی بسیار خوبی داشت و این ارتباط را با همه به صورت صمیمی برقرار می کرد..او مخلصانه همکلام می شد.
ششم این که در تمامی اتفاقات انقلاب پیشرو بود.درواقع در همه ی موضوعات انقلاب حضوری پر رنگ داشت و خود را از مردم جدا نمی کرد.
هفتم این که شجاع  و دارای اعتماد به نفس بالایی بود.من این موارد را در او حس کردم.رفتارهای او در مقابل نیروهای رژیم،این حالات را منعکس می کرد.گاه در کنار او مضطرب می شدیم و او هرگز تغییری در چهره نداشت.
هشتم این که با مرکز و انقلابیون نزدیک امام در ارتباط  بود.من این نکته را بعد از پیروزی انقلاب و از زبان شهید رجایی شنیدم.وی آقای دانش را می شناخت.
رهبری او در جریان فتح پاسگاه که دارای فراز و نشیب های بسیاری است،تشکیل کمیته ی انقلاب اسلامی و پذیرش مسئولیت آن در ابتدای پیروزی انقلاب،اداره ی شهر و معرفی افراد برای مسئولیت های شهری،کنترل اوضاع با استفاده از قدرت مدیریتی غیر خصمانه،تشکیل حزب جمهوری اسلامی در شوش،انتصاب بخشدار جدید برای سروسامان دادن به شهر،محاکمه ی بعضی از وابستگان به رژیم به صورت بسیار منطقی و غیر احساسی،تصمیم گیری های مهم بعد از انقلاب،سروسامان دادن به اولین انتخابات جمهوری اسلامی،نمایندگی مردم شوش و اندیمشک در مجلس،امام جمعه ی شوش قبل و بعد از انقلاب  و رسیدگی به امور مستضعفین با ایجاد دو صندوق قرض الحسنه از جمله فعالیت هایی بود که وی را به عنوان تنها رهبر معرفی می کرد.
تصاویر و مدارک باقی مانده از آن زمان اثبات رهبری ایشان را منعکس می کند.افرادی که مربوط به آن نسل هستند نیز این را به خوبی می دانند.
من خود در جریانات انقلاب،وجود ایشان را حس می کردم.در فتح پاسگاه کنار او بودم.در هنگام هجوم نیروهای پاسگاه برای دستگیری وی،به همراه یکی از دوستان کنار او بودیم.در کلاس های مسجد جامع به عنوان شاگرد حضور داشتم.در منزل او که پشت مسجد جامع بود،برای نگهبانی و پاسداری از انقلاب،با او همکاری می کردم.
در جریان انتخابات نیز او را تنها نگذاشتم و با اینکه موضوع طایفه گری را مطرح می کردند،من به او رای دادم.من این را به نسل های دیگر نیز منعکس می کنم و می گویم، انقلاب اسلامی شوش تنها مدیون رهبری اوست.
علت آن نیز این است که در کنار مردم نیروهای سیاسی دیگری بودند که می توانستند صفوف مردم را تکه تکه کنند.وجود آقای دانش باعث انسجام بیشتر مردم شد.بسیاری از قدیمی های شوش،تظاهرات بعضی گروه ها برای ایجاد تفرقه را به یاد دارند.
سید محمد کاظم دانش مسلط بر خویش بود و هرگز غرور و تکبر را در خود جای نمی داد.قدرت هیچ تاثیری بر رفتار او نداشت.بابت روضه از کسی وجهی نمی گرفت.تنها در پایان ماه مبارک رمضان ،مردم به صورت خود جوش به خانه اش می رفتند و هدایایی تقدیم می کردند.
بیشترین هدایا هم شامل قند و چای و ارزاق بود.من دقیقا این رابطه را میان مردم و آقای دانش به یاد دارم.هم قبل از انقلاب و هم بعد از آن ،تحمیلی بر مردم نداشت.
او چهره ی ماندگار شوش است و مردم و نسل های آینده باید قدر او را بدانند و نام و خاطره ی او را گرامی بدارند.چیزی که فکر می کنم هنوز رعایت نشده است.
من،آقای دانش را مرد شوش می شناسم و بر خلاف بعضی از نوشته ها که او را متعلق به شهری مجاور معرفی می کنند من این را نمی پذیرم.زمانی که او در شوش فعالیت می کرد همه را کاملا می شناخت.مرحوم پدرش روحانی روستای پدری ما بود.
زندگی نامه ی او باید به وسیله ی کسانی نوشته شود که سال ها در کنار او بودند و بعضی در قید حیات هستند.من برای عرض ادب نسبت به آن ها نام تعدادی را که خود مشاهده کردم را ذکر می کنم.
البته فرزندان کسانی که در قید حیات نیستند می توانند از نوشته های پدران خود در مورد آقای دانش استفاده کنند..حاج عبدالنبی زربخش،اسدالله اسد زاده،حاج محمد علی کله،مرحوم محمد علی پاکزادی،مرحوم محمد نمره پز،مرحوم جواد عطوان،مرحوم محمد علی محول و مرحوم رحیم پولادگر.البته با ذکراین نکته که او در دل همه ی مردم شوش جای داشت.
نام دانش باید نشان دهنده ی شجاعتی باشد که مردم شوش به آن افتخار می کنند.مردی پاک و بی آزار برای مردم و فعالی ضد رژیم بود.
در جریان انقلاب پیوسته بر آگاهی بخشی تاکید داشت.یادم هست که تعداد زیادی کتاب هدیه داد تا به جوانان دهیم و هنوز در خاطره ام مانده است که یکی از این کتاب ها داستان راستان شهید مطهری بود.
در جریان فتح پاسگاه شجاعتی بی نظیر از خود نشان داد. من تمام آن حادثه را از نزدیک دیدم.موضوع فتح پاسگاه را باید در شکل های متفاوتی باز گو کرد.
گرچه بعد از پیروزی انقلاب جاهلانی سعی کردند که او را در برابر مردم و حتی نزدیکانش قرار دهند و خصوصا در جریان انتخابات او را وابسته به لهجه و زبانی خاص نمایند اما هرگز موفق نشدند.
مطرح کردن قومیت گرایی در آن زمان مسیر را به سمت آقای دانش هدایت می کرد.دشمنان از این راه قصد بدی داشتند.از من نیز خواسته شد تا این نکته را پر رنگ نمایم.من این خطر را به آقای دانش منتقل کردم و او متوجه ی قضایا بود و اعلامیه ی معروف خود را در پاسخ منتشر کرد که جمله ی آخر آن این بود”خدا همه را به راه راست هدایت کند”.
من شهادت می دهم که آقای دانش تنها و تنها رهبر انقلاب در شوش بود و هیچ شخص خاصی مانند او دارای قدرت هدایت و راهنمایی نبود.
مردی از پاکان و از اجداد طاهرین بود.بعد از شهادتش او را در عالم خواب دیدم.با من حرف زد و شادمان در آن عالم از شهدا پذیرایی می کرد.
در کنار او شهید بهشتی و رجایی را دیدم.خوشا به حال کسانی که خواستند و رفتند.جمله ی معروف او که من برای تصاحب کرسی به مجلس نمی روم بلکه می روم تا محاسن خود را با خون خود رنگین کنم به نتیجه رسید و کوردلان با انفجار ساختمان حزب جمهوری اسلامی او را به شهادت رساندند.
من در آن روز در تهران بودم.آرزویم این بود که شهید دانش را در شوش و در کنار مردمش دفن نمایند اما این توفیق حاصل نشد.شاید این از کم کاری های ما بود که اعتراض خود را برای پذیرش منتقل نکردیم.این حق مردم شوش بود که رهبر خود را در آغوش خود داشته باشند.من از آقای دانش خاطرات فراونی دارم.از لبخندهایش و از طریق صحبت کردنش و نیز گاه صبر فوق العاده اش که ما را کلافه می کرد.من در روزهای ابتدایی انقلاب از تحمل او خسته می شدم.
منفورین انقلاب
هر انقلابی دارای مشکلاتی آشکار و پنهان است.در شوش نیز چنین مواردی،فراوان یافت گردید.
مسائل و مشکلات پیش آمده،ساختگی بودند.افرادی معین،بانی و عامل آن ها در طول مبارزات گشتند.آزار دهندگانی که گاه خود را نمایان و زمانی،مخفی نگه می داشتند.ما از مخفیان، هراسان تر بودیم.
با آغاز فعالیت های انقلابی در شوش افراد به چند دسته تقسیم شدند.این که موافق با مخالف باشند مهم نبود بلکه رفتارهایی صورت می گرفت که آشکاری را از بین می برد.شاید واژه ی منافق از همان زمان در شوش جاری گردید.
وجود موافق و مخالف در هر رویدادی،امری پذیرفتنی است.اگر همه  مردم یک دست بودند،این جهان مشکلی نداشت.وجود اختلافات،نشان دهنده عدم هماهنگی میان انسان هاست.
مبنای تفاوت ها در میزان رشدی است که هر نفر داراست.به طور حتم افراد رشد یافته و تربیت دیده به مراتب،بهتر از سایر افراد در زمینه های انسانی موفقند.شوش در این حالت قرار داشت.افرادی بودند که با تغییر رژیم مخالفت می کردند.
رویدادهای بزرگ هم چون انقلاب های جهانی دارای گستردگی بیشتری هستند.ایجاد یک پارچگی با وجود تفاوت های بینشی و تربیتی ،کار فوق العاده بغرنجی است.
تمام مشکلات به جوهره ی انسانی مربوط می شوند.انسانیت انسان در هر فرد به صورت قوه موجود است اما به سادگی تبدیل به عمل نمی شود.
تا عملی صورت نگیرد نتیجه ی کار مشخص نمی شود.ما در جریان انقلاب در شوش با آن مواجه بودیم.گفته هایی که هرگز به عمل تبدیل نشدند.
جنایتکاران، افراد ضد بشری، جنگ افروزان، ظالمان، دیکتاتورها، مزدوران و قاتلان لزوما انسان های دیوانه ای نیستند.
آن ها به طور عمد و با قصد کارهای خود را انجام می دهند و آن ها را باور دارند.صدام حسین خود را نجات دهنده ی امت عرب می دانست.شاه ایران خود را منجی کشور معرفی می کرد.معمر قذافی در آخرین ساعات حیاتش خود را خدمتگزاری صدیق می دانست.حسنی مبارک در محاکمه ،خود را بی گناه خطاب می کرد.افرادی که سقط جنین انجام می دهند خود را نجات دهنده می دانند و آن را ثوابی بزرگ به حساب می آورند.
آمریکا جنایات خود در عراق و افغانستان را آزادی مردم می داند.رژیم سعودی مردم یمن را روزانه برای آزاد کردن بمباران می کند.
داعش برای رسیدن به عدالت این همه جنایت انجام می دهد!آن ها می دانند،چه می کنند.
در ابعادی کوچک تر این رویدادها در شوش اتفاق افتاد.من بسیاری از این رفتارها را مشاهده کردم.بعد از پیروزی انقلاب گوشزد نمودم اما در مواردی موفق نشدم.گرچه من با خشونت مخالفم و از بین بردن را تایید نمی کنم اما به دنبال اصلاح امور بودن را سرلوحه کار خود قرار دادم.
انقلاب اسلامی ایران در درون خود دارای افراد متفاوتی بود.کسانی که واقعا به دنبال خدمت به مردم بودند و خود را در برابر گلوله ها قرار دادند.
کسانی که تا آخرین لحظه به حکومت پایبند بودند و دست از حمایت خود بر نداشتند و روبروی مردم ایستادند و بسیاری را به شهادت رساندند و از این بابت مطمئن بودند.
کسانی که مخفیانه به نیروهای رژیم کمک می کردند و گزارشات مختلفی مخابره می کردند.
مردمی که گوش به فرمان رهبر بودند و در تظاهرات شرکت می کردند و در ادامه در کنار انقلاب باقی ماندند.
افرادی که دو دل بودند و منتظر نتیجه ی کار ماندند و بعدا به انقلاب پیوستند و با اولین فشارها سریعا به مخالفت و حمله پرداختند.
تمام موارد فوق در شوش هم روی دادند.شوش گرچه در آن زمان کوچک بود اما این حالت باعث عدم وجود افراد متفاوت نبود.دلایل بسیاری برای آن زمان قابل اثبات است.
بنابراین می توان گفت که،این وضعیت در انقلاب شوش هم حاکم بود.من به عنوان یکی از افراد در این انقلاب، آن ها را حس کردم.
ابتدای انقلاب، کسی همراهی نمی کرد.مهم ترین قشر همراه، سواد داران و دانشجویان شوش ،مشغول به تحصیل در اهواز بودند.تظاهرات را شکل دادند و با رهبری در شوش همراهی نمودند.
بیشترین تاثیر منفی در ذهن من را اقشاری گذاشتند که من آن ها را منفورین انقلاب می نامم.
این گروه به چند دسته تقسیم می شوند.بدبختی در این جاست که بعد از انقلاب بعضی از آن ها انقلابی دو آتشه شدند و از سفره ی انقلاب لقمه های سنگینی برداشتند.
من اهل کینه نیستم.لذت را در بخشش می یابم لذا سعی می کنم حرمت ها را حفظ کنم و تا جایی که می توانم نامی از کسی نبرم مگر این که برای روشن شدن حقایق، مجبور شوم.
اولین چهره های منفور، نیروهای ژاندارمری بودند.من از این افراد زیاد انتظار نداشتم گرچه افرادی نیز در درون آن ها بودند که کمتر وارد مقابله می شدند.
نیروهایی که وظیفه ی آن ها حمایت از رژیم بود.یکی رئیس پاسگاه به نام اقراری بود که کمتر خود را نشان می داد و من آن را در فتح پاسگاه دیدم.او دستور دهنده و برنامه ریز بود.افسری جوان وبا درجه  که مدیریت خوبی داشت.من از او رفتار خشونت آمیزی ندیدم.در برخوردهای خیابانی، نیروهای او فعال بودند اما شخص اقراری را ندیدم.
دومین نفر معاون او به نام اویسی بود.او هم ما را بیش از حد تهدید می کرد و به همراه نیروهایش در اولین تظاهرات سال پنجاه و هفت ،به ما حمله ور شد وتیراندازی هوایی نمود.طوری رفتار می کرد که گویی فرمانده همه است.
کلتی بر کمر بسته بود و معولا با جیپ پاسگاه گشت می زد و بسیار بد دهن بود.دشنام های ناجور می داد به طوری که تحریک آمیز بودند.معروف بود و به حکومت پهلوی فوق العاده علاقه داشت.او تا آخرین روز پیروزی انقلاب، همین روش را اجرا می کرد.
یادم می آید که در اولین روزهای انقلاب بچه ها سراغ او را گرفتند و او را تا درب بانک سپه تعقیب کردند زیرا برای گرفتن حقوق به آن مراجعه می کرد اما موفق نشدیم و فرار کرد.شاید بتوان گفت که فراریش دادند.
او زیرک و زرنگ بود و می دانست چگونه خود را پنهان کند.بانک سپه در آن زمان قبل از بانک قوامین امروزی قرار داشت.از سرنوشت او خبر ندارم.
سومین نفری که نامش را هیچ گاه فراموش نمی کنم گروهبان سجادی بود.منزل او در آخراسفالت بود و با مادرش زندگی می کرد.من از مادر او شنیدم که به پسرش می گفت،مردم را آزار ندهد.
در هر مکانی که تجمع می شد،حضور داشت و با خشونت رفتار می کرد.به میان جمع می آمد و آغازگر سخنان بود.هیچگاه با لباس شخصی دیده نشد.
یکی از ان صحنه ها که من در آن حضور داشتم.کمین او  روبروی مسجد جامع بود.او هنگام غروب و قبل از اقامه ی نماز،درب بانک ملی زانو زده بود و فریاد می زد،هرکس مرد است وارد مسجد شود.
در آن زمان و ساعاتی قبل از نماز مغرب،خدمتگزار مسجد با آب پاشی، محیط را برای ورود آماده می کرد.من در آن روز کمی زودتر از خانه خارج شدم و قصد زیارت حرم را داشتم که صحنه سجادی مرا در کنار او نگه داشت.خیلی عصبی به نظر می رسید.
هنوز درب مسجد کامل باز نشده بود و چند نفر از مومنین منتظر بودند تا وارد شوند.صدای گروهبان،آن ها را در جای خود نگه داشت.”اگر جرئت دارید،وارد شوید”من خود را به مومنین رساندم و چشم در کوچه مسجد داشتیم تا آقای دانش تشریف بیاورد.
هیچگاه صحنه را فداموش نمی کنم.بعد از گذشت بیش از چهل سال،هنوز برایم تازگی دارد.غرور ما از یک طرف و رفتار سجادی از طرف دیگر،تضاد فزاینده ای ایجاد کرده بود.
تفنگ او که ژسه  بود به سمت مسجد نشانه رفته بود.حال خوشی نداشت.من مطمئن بودم که شلیک خواهد کرد اما هیچ یک از افراد از درب مسجد متفرق نشدند.
با ورود آقای دانش به صحنه از ایشان کسب اجازه نمودیم.با مدیریت خوبش به ما دستور داد که به خانه ها برویم و نماز را آن جا بخوانیم.امروز کسی مسجد را باز نکند.
هنوز تنم از آن لحظه می لرزد.فریاد می زد و برای ورود به مسجد دعوت می کرد.بدون شک مست بود.فکر می کنم اگر آقای دانش نبود کشتار وسیعی روی می داد.
آقای دانش بدین سان جان بسیاری از جوانان را نجات داد و سجادی با حالتی پیروزمندانه آن جا را ترک کرد.
او که در خیابان اصلی اجاره نشین بود و در محله ما زندگی می کرد،به هیچ کس بها نمی داد.سجادی مادر پیری داشت که درب خانه می نشست.فکر کنم سیده بود.
من او را دیدم و در یک صحنه،مرتب او را نصیحت می کرد که با مردم کاری نداشته باشد.در نهایت من با گوش های خود شنیدم که او را نفرین کرد.
چهارمین گروه در انقلاب چماق داران بودند.من آن ها را دیدم.صحنه آن زمان را هرگز فراموش نمی کنم.گاهی اوقات فکر می کنم ،اگر این اتفاق می افتاد صدها نفر کشته می شدند و در محیط عشایری شوش برای همیشه تخم دشمنی کاشته می شد.
خدا حفظ کند  مهندس فیلی را که مانع شد.جریان از این قرار بود که در یکی از تظاهرات که اتفاقا شلوغ تر از سایر روزها بود،نزدیک موزه و در حالی که از بالا به سمت پایین و ورود به بازار، حرکت می کردیم،یکی از افرادی که بعد از انقلاب فرار کرد و به کشور همسایه رفت، به همراه چند ماشین رو باز در حالی که در درون آن ها افراد چماق به دست فریاد می زدند و از شاه طرفداری می کردند،به طرف ما حرکت کردند.
من حتی نوع ماشین ها را به یاد دارم.آن ها منتظر دستور بودند.آن فرد که رهبری را بر عهده داشت گفت که تظاهر کنندگان را درس خوبی بدهند.من در صف اول قرار داشتم.غرور اجازه فرار نمی داد.هیچ سلاحی جز مشت گره کرده نداشتیم.
صحنه ی وحشتناکی بود.سلاح به دستان در مقابل بی سلاحان،در حالی که آماده ی درگیری بودیم که مهندس فیلی که هم شهردار و هم یکی از بانفوذترین فرد آن زمانبود،مقابل آن ها ایستاد ومانع حرکت آن ها شد.
او دقیقا کنار من قرار گرفت و به جمعیت چماق دار گفت که مردم حق اعتراض دارند شما به چه دلیلی می خواهید آن ها را مورد حمله قرار دهید.
گفتند این دستور فلانی است.به سمت رهبرشان رفت و به او خطرات ناشی از کارش را گوشزد کرد و گفت “اگر به مردم حمله کنی با من طرف هستی”.
بچه های خود را بردار و از اینجا دور شو.سکوت حاکم شد.مهندس به من گفت که این ها عصبانی هستند و حتما می روند اما ممکن است دوباره برگردند.به مردم بگو تا متفرق شوند.
صحنه ی خطرناکی بود.البته رهبر چماق داران  با توجه به ترسی که از نفوذ مهندس  داشت، صحنه را ترک کرد اما همچنان در شهر جولان می داد و منتظر فرصت می گشت.چماق داران تمام آخراسفالت و احمدآباد را گشت زدند.
پنجمین گروه،افراد خاموشی بودند که خود را نما نمی دادند.آن ها طرفدار رژیم بودند و این را پنهان می کردند.این افراد به صورت مخفی به نیروهای رژیم اطلاعات لازم را می دادند.
از برگزاری نمایشگاه های کتاب به بهانه های مختلف جلوگیری می کردند.در تظاهرات شرکت نمی کردند.از صحنه های خطرناک خود را کنار می کشیدند.
من مطمئنم،اگر انقلاب پیروز نمی شد.این افراد تمام انقلابیون را به رژیم معرفی می کردند.
با پیروزی انقلاب خود را در موج انقلاب انداختند و انقلابی معرفی نمودند و از سفره ی انقلاب بیش از دیگران سیراب شدند.
چهره های آنان را نباید فراموش کرد.من در بعد از انقلاب مدارک این افراد را در اختیار داشتم و حتی نوشته های آن ها موجود بود اما این خاصیت انقلاب است که گاه متوجه نشود.
شاید هم این خاصیت انقلاب باشد که موجش همه را فرا گیرد اما آیا خطراتی برای انقلاب خواهد داشت یا نه؟ موضوعی جداگانه است که باید در آسیب شناسی انقلاب بررسی شود.
من شخصا وجود منفورین را در مسیر انقلاب به سود نمی دانستنم و اکنون نیز نمی دانم خصوصا اگر آن ها تصمیم گیرنده نیز باشند که وضعیت بدتر می شود.
انقلاب ما در شوش موجی از رافت، به همراه داشت که عاملش شخص آقای دانش بود اما همیشه نتیجه ی خوبی نداشت.
شاید بتوان در این موضوع حرف های بسیاری زد.این مدیریت آقای دانش بود که اجازه نمی داد با اسرایی که در فتح پاسگاه گرفتیم بد رفتاری شود.
ما در آن وضعیت از این نوع تصمیمات متعجب می شدیم.دلی پر از این افراد داشتیم اما نظر آقای دانش چیز دیگری بود.شاید پختگی او عامل اصلی در این تصمیمات بوده باشد.همه آن ها آزاد شدند.
گروه های سیاسی
انقلاب ایران در ابتدا یک هدف را معرفی می کرد.سرنگونی رژیم شاه.این شعار اکثریت مردمی بود که در تظاهرات و یا سخنرانی ها شرکت می کردند.
اختلاف نظری مشاهده نمی شد.یکپارچگی مردم در همه جا دیده می شد.انتقال زخمی ها،دفن شهدا،شرکت در مراسم مختلف برای گرامیداشت روزهای مختلف ،برگزار می گردید.
شوش در این مسیر تنها یک شهید داد که او نیز در سوسنگرد با گلوله ی رژیم شهید شده بود و در شوش تشیع گردید.من در مراسم تشیع و تدفین او شرکت کردم.او در غسالخانه منطقه آخراسفالت غسل داده شد و در گلزار دفن گردید.
بنابراین،تمام توجهات مردم به حکومت و جنایات آن بود.سخنرانی ها در اقصی نقاط کشور بر پا و مردم بدون توجه به تصاویر و تبلیغات در آن شرکت می کردند.واژه های متفاوتی در این نوع مراسم رد و بدل می شد.الله اکبر،عمده ی شعارها بود اما کلماتی مانند،خلق قهرمان ایران،درود درود،خلق مسلمان ایران،برادری برابری،نان آب آزادی،حکومت کارگری نیز شنیده می شدند.
سال های پنجاه و شش و هفت بر تعداد افراد شرکت کننده در تظاهرات افزوده می گشت.همه از زندان های مخفی،شکنجه،کابل برق،اتو کشی افراد،قطع پا،زندان های انفرادی و امثال آن صحبت می کردند.
شوش گرچه در تاریخ انقلاب به صورت جدی در سال پنجاه و هفت وارد تظاهرات گردید اما قبل از آن نیز فعالیت هایی داشت که مهم ترین آن ها اعتصابات کاغذ پارس و شرکت هاوایی بود که من در هر دو شرکت داشتم.
همه خواستار آزادی زندانیان سیاسی بودند و به گروه خاصی اشاره نمی کردند.شعارهای ضد رژیم خصوصا شخص شاه، یادآوری نام افرادی مانند،شریعتی، طالقانی، منتظری، سعیدی، غفاری و از همه بیشتر نام امام خمینی(ره) در تمام شعارها شنیده می شد.
انقلاب به وسیله ی مذهب اداره می گشت و هیچ کس ادعای رهبری نداشت.رهبری امام که تصاویر او در همه جا دیده می شد،برای همه قابل قبول بود.رژیم نیز راه حل گرفتاری خود را رضایت امام می دانست.
در شوش تنها تصویری که بیشتر دیده می شد مربوط به حضرت امام بود گرچه تصاویری از دکتر شریعتی و طالقانی هم توزیع می شد.
گروه های سیاسی قبل از انقلاب، کم نبودند اما بیشتر تلاش های آن ها محدود به دانشگاه ها و میتینگ ها می شد.بعضی از آن ها دارای گرایش های مارکسیستی بودند  و به مذهب نگرشی منفی داشتند.تمام گروه های چپ این چنین بودند.
سران بعضی از این گروه ها در زندان های شاه محبوس و بعضی اعدام شده بودند و تعدادی نیز در خارج از کشور می زیستند. بعضی از این گروه ها نگرش مذهبی داشتند و آن را خود، تفسیر می کردند.از آیات قرآن استفاده و حتی آرم پرچم خود را به آن مزین می کردند.هنوز ماهیت هیچ گروهی مشخص نبود.همه به دنبال قدم اول یعنی سرنگونی حکومت بودند.
شوش در این مورد با شهرهای دیگر متفاوت بود.گرایش های مختلف سیاسی وجود داشت اما چیدمان مردم، سنتی، مذهبی معتقد، طرفدار دین، برگزارکنندگان عاشورا، اربعین، ساختن مساجد، روندگان به عباسیه ها، حسینیه ها، مساجد،تکایا و اجرای تعزیه حسینی طی سال های طولانی بود.
گروه های سیاسی چپ، به هیچ عنوان در شوش امکان فعالیت نداشتند.دو یا سه میتینگ در کنار دبستان باهنر امروزی برگزار کردند که افراد اصلی آن از اندیمشک و دزفول بودند.شوشی ها در این ارتباط انگشت شمار بودند.من تعدادی از آن ها را می شناختم که معلم بودند و بومی شوش نبودند و با تمام تلاش هایی که کردند موفق به جذب بچه های شوش نشدند.
گروه های مذهبی در شوش فعالیت بیشتری داشتند.معروف ترین و شاید بیشترین آن ها، سازمان مجاهدین خلق آن زمان بودند که به وسیله ی تعدادی از دانشجویان شوش اداره می شد.ماهیت ها مشخص نبود.
فروش روزنامه و کتاب های منتشر شده ، عمده ی فعالیت های آن ها بود.تعداد آنها آنقدر نبود که بتوانند،تظاهراتی را سروسامان دهند.شعار های اولیه ی آن ها با مردم منافات نداشت،لذا کسی مزاحم ان ها نمی شد.البته تعداد آن ها در مقایسه ی با مردم اندک بود اما نسبت به سایر گروها بیشتر مشاهده می شدند.
یادم می آید که در جلسات بحث و گفتگو،نماز خواندن را سیاسی می دانستند و در اظهاراتشان چنین القا می کردند که نماز را باید هر زمان لازم بود،اقامه کرد.تفاوت ها به مرور آشکار گردید.
گروه مذهبی دیگری نیز درشوش فعالیت داشت ،شاخه ی جدا شده ای به نام سازمان مهاجرین خلق  که عمده فعالیتش در یکی از روستاهای شوش بود.
رهبری آن را یکی از دانشجویان بومی بر عهده داشت و هدف آن ها نمایندگی مجلس بود که موفق نشدند.
تلاش های آن ها محدود و ناتوان از جذب مردم در آن زمان گشتند.بیشتر فعالیت ها در اعلامیه های منتشر شده خلاصه می شد.با شکست در انتخابات ،عملا از بین رفتند.شعارهای آن ها که بعدا ماهیت بهتری نشان داد بومی گرایی بود.
آن ها افراد غیر بومی را در شوش غریبه می دانستند.مردم هوشیار شوش در زمان بعد از پیروزی با ایجاد سئوالات زیر بنایی شعارهای این گروه را کم رنگ نمودند.من در یک مورد نامه ی تهدید آمیز آن ها را دریافت کردم.
گروه مذهبی دیگری که در شوش فعالیت داشت،گروه دکتر پیمان بود که نام خود را خلق مسلمان یا امتی گذاشته بود.پایدار یا پیمان بنیانگذار آن در کشور بود اما در شوش تعداد اندکی از جوانان به واسطه ی یک دانشجوی شوشی به آن علاقه مند شدند که با روشنگری بعضی از دانشجویان انجمن های اسلامی،این گروه عملا ناکام و به سازمان مجاهدین پیوستند.
من شخصا در مباحث این گروه شرکت می کردم و با رد نظریات آن ها مردم شوش را مذهبیون معتقد معرفی می کردم که فقط رهبری انقلاب را اساس می دانند.البته،بافت دینی مردم چنان قوی بود که این گروه را محو می کرد.مردم شوش واقعا متفاوت از شهرهای دیگر بودند.جدا کردن آن ها از مذهب امکان نداشت.
واقعیت امر این است که هیچ گروه مذهبی و غیر مذهبی در شوش قبل از انقلاب یکه تاز نبود.انقلاب به وسیله ی شخص آقای دانش رهبری می شد.مرجعیت دینی باور اصلی مردم بود.گرچه شخص امام اساس تقلید محسوب می شد اما سنتی ها از مراجع دیگری نیز تقلید می کردند که تایید انقلاب مایه ی تشکیل اعتقادی آن ها بود. آقای دانش  گروهی برخورد نمی کردند.امام را رهبر،معرفی؛ و کلام ایشان را منعکس می نمودند.
شعارها صرفا مذهبی، سیاسی، ضد حکومت و متناسب با کل کشور بود.من به عنوان کسی که در جریان کامل آن بودم بعضی از شعارهای آن زمان را منعکس می کنم.
الله و اکبر،ما شاه نمی خواهیم جلاد نمی خواهیم،تا خون در رگ ماست خمینی رهبر ماست،استقلال آزادی حکومت اسلامی،مرگ بر شاه،مرگ بر مزدور، معلم شهید ما دکتر علی شریعتی،سکوت هر مسلمان خیانت است به قرآن،می کشم می کشم هر که برادرم کشت،تا شاه کفن نشود ایران وطن نشود.وای اگر خمینی حکم جهادم دهد،ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد.رهبرا رهبرا ما را مسلح کنید.
حضور گروه های سیاسی در جریان انقلاب در شوش بسیار کمرنگ بود.این نکته بیشتر به دلیل یکپارچگی مردم در نگرش دینی است.وجود دانیال پیغمبر این نزدیکی را بیشتر کرده بود. بعضی از این گروه ها در جریانات انقلاب در شوش مزاحمت هایی ایجاد نمودند.
گرچه انقلاب در تهران توانست با این گروه ها برخورد کند اما در شوش این چنین نشد.شاید دلیل اصلی آن بافت عشایری در این شهر باشد که همه به نوعی به هم وابسته اند.
این گروه ها با پیروزی انقلاب عملا از آن جدا شدند و ساز مخالفت نواختند.آن ها  یکپارچگی مورد نیاز در ادامه ی انقلاب را به شکل های مختلف مورد حمله قرار دادند.
شاید شایسته تر باشد که بگویم گروهای سیاسی در شوش چندان نمایان نبودند.سهم خواهی و تقسیم غرامت اساس تفکرات آن ها بود.من در بعد از پیروزی انقلاب حرکات آن ها را مشاهده کردم.باز هم تکرار می کنم گرچه تعداد آن ها با توجه به بافت دینی مردم بسیار اندک بود اما تلاش کردند تا سهم خواهی کنند..شوش در قبل از انقلاب و بعد از آن یکپارچه باقی ماند.

جعفر دیناروند

لینک کوتاه : http://shush24.ir/?p=10303

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

[poll id="2"]