خاطرات انقلاب در شوش

  • کد خبر : 10295
  • 19 بهمن 1400 - 21:44
خاطرات انقلاب در شوش

به گزارش شوش۲۴، شوش شهری با قدمت طولانی و مملو از آثار به جای مانده ی از گذشتگان، دارای گفته های بسیاری است.از زوایای مختلف می توان به آن نگریست و در باره ی آن کتاب ها نوشت.این شهر،دوران های پر افتخاری را پشت سر گذاشته است.این رویدادها می بایست نگارش شوند.وظیفه ی همه ی […]


به گزارش شوش۲۴، شوش شهری با قدمت طولانی و مملو از آثار به جای مانده ی از گذشتگان، دارای گفته های بسیاری است.از زوایای مختلف می توان به آن نگریست و در باره ی آن کتاب ها نوشت.
این شهر،دوران های پر افتخاری را پشت سر گذاشته است.این رویدادها می بایست نگارش شوند.وظیفه ی همه ی دلسوزان این دیار است که مانع فراموشی آن ها شوند.هر آن چه در گذشته روی داده است را تاریخ خوانند و گاه تنها برای سرگرمی باز گویند.
تاریخ گویای بسیاری از ناگفته هاست.اتفاقات تلخ و شیرین،موفقیت ها و شکست ها ،حوادث قابل قبول و رویدادهای مختلف که به مرور زمان فراموش می شوند.
نسل های آینده از گذشتگان انتظار دارند که رویدادهای زمان خود را همان طور که هست منعکس کنند.تاریخ در طول زمان دستخوش تغییر و تحولات می گردد.هرکس ممکن است آن را به نفع خود تفسیر کند.
نوشته های واقعی و به دور از تعصب،نسل ها را آگاه خواهد کرد.روشنفکران، متعهدین، دوستداران فرهنگ،علاقه مندان به حقیقت، دانشمندان، مصلحان و هر کس  که به نوعی دارای تعهد اخلاقی است باید در انعکاس تاریخ دخالت کند.
حوادث ،درس های ناخوانده ای هستند که اگر بازسازی شوند،بسیاری از حقایق به شکل اصلی خود برمی گردند.شاید در زمان حاضر رویدادی مهم تر از انقلاب اسلامی ایران نباشد.
انقلاب اسلامی ایران تحولی بزرگ در زمان خود بود.حکومتی در ایران اداره ی کشور را بر عهده داشت که متصل به زمان های گذشته و حوادث پیشین بود.
این حکومت با برنامه به وجود آمده بود.محکم،بادوام،دارای ستون های خارجی با قدرت و در نهایت با بودجه ی سرسام آوری در درون خود همراه بود.
مردم در طی زمان با حوادث متفاوتی روبرو شده بودند.آخرین آن سقوط دولت مصدق و تبعید امام خمینی به ترکیه و به اصطلاح سرکوب نهضت مردمی بود.
کودکان به دنیا می آمدند و پیران می مردند. حوادث سینه به سینه منتقل می شدند.فاصله ی نسل ها بیشتر می شد.این خوف که ممکن است رویدادهای استعماری به فراموشی سپرده شوند وجود داشت.
ظلم و ستم کشورها و افراد، در این مسیر؛ وضوح بیشتری داشت.شوش هم تحت تاثیر این ستم ها قرار گرفت.در دهه ی چهل که به عنوان دانش آموز دوره ی ابتدایی در دبستان آپادانای شوش درس می خواندم.شهری کوچک که حتی از نظر توسعه ی شهری در حد یک روستا نبود،دارای دو ویژگی ثابت و بدون حریف بود.
یکی تاریخی بودن که با آمدن فرانسوی ها در حفر آثار باستانی نمایان بود و من مردی به نام گیرشمن را می دیدم و کاملا می شناختم.
پیرمردی فعال و زرنگ که در هر کاری دخالت می کرد.کاوش ها کردند و بردند و مردان این سرزمین را تنها با اندک مزد روزانه ای مشغول کردند.مردم آن زمان شوش در شناخت آثار باستانی ضعیف بودند.
دوم مذهبی بودن که با وجود بارگاه حضرت دانیال پیغمبر(ع) نما داشت.دوران کودکی را می توان با گشت در تپه ها،پیدا کردن سکه ها،مجسمه ها،صحبت با خارجی ها،دیدن فعالیت های حفاری ، به ویژگی اول گره زد.
این زمان مربوط به دوران کودکی من  بود.انرژی فراوان و مست بازی بودن ما را به خود مشغول کرده بود.آب شاوور برای شنا خاطره انگیز بود.
در مورد ویژگی دوم، نبود بی حجاب در شهر، مراسم تعزیه ی حسینی، برگزاری ده روز محرم، روزه داری، سخنان شهید دانش، کلاس های قرآن مسجد جامع نشانه های بزرگ آن بود.
عباسیه ی دانیال و اربعین حسینی و هجوم مردمان سایر شهرهای ایران برای زیارت نبی دانیال(ع) هرگز فراموش شدنی نیستند.زندگی پر از خاطره است.آن ها را باید نوشت.حوادث مختلف شهر را باید منعکس نمود.حقیقت نباید فدای واقعیت شود.این شهر پر از خاطرات تلخ و شیرین است.
من سعی کردم که به همه ی آن ها بپردازم.کتاب شوش و بزرگان آن را نوشتم تا بعضی از حوادث منعکس شوند.
کتاب ورزش شوش از آغاز را هم به همین منظور نگاشتم.از تاریخ آموزش و پرورش در شوش نوشتم تا قدر شناس معلمانی باشم که در طی زمان برای این شهر زحمت ها کشیدند.
گرچه کتاب های دیگری مانند اصول و فلسفه ی تعلیم و تربیت را برای نشان دادن توانایی های بچه های شهرم به نگارش درآوردم اما لذت پرداختن به درون شهرم بیشتر از سایرین بود.
کتاب آموزش و پرورش شوش در گذر تاریخ نیز چنین منظوری را دنبال نمود.مذهبی بودن شهر چنان تاثیری بر من گذاشت که کتاب تربیت در عاشورا را نوشتم.
نگاهی به قوم شناسی را در دو قالب لر و دزفولی شناسی برای پی بردن به مردم شناسی شهرم به نگارش درآوردم تا بدین سان،نسل های جدید را از وضع شهرم آگاه کنم.
شاید باور کردنی نباشد که در نگارش کتاب داستان های تربیتی ام از قصه هایی استفاده نمودم که واقعا در شهرم شوش  روی داده بودند.
بعضی از آن ها با من و در درون من باقی مانده اند.من عاشق شهرم بوده و هستم.زیان هایی که از این لذت متحمل شدم قابل محاسبه نیست.
چه مسئولیت هایی که به همین دلیل رد کردم و چه امکاناتی که به دلیل وابستگی به شهرم از دست دادم .
خاطرات جنگ در شوش را برای تکمیل فعالیت ها به نگارش درآوردم و اینک می خواهم تاریخ انقلاب در شوش را به دیگران معرفی کنم.
شوش شهری کوچک در زمان انقلاب بود.در تمام فعالیت های آن حاضر بودم.انقلاب در شوش را برای بیداری نسل های جدید نوشتم.
این ها خاطرات شخصی من هستند.مسئولیت نگارش آن بر عهده کسی نیست.من به اتفاقاتی می پردازم که در آن ها شریک بودم.
تعریف از حوادث دیگران در نوشته هایم نیست.خاطراتی که مستقیم اطلاعات من را شامل می شوند.
من اهل پردازش به نوشته های دیگران نیستم.من در انقلاب بزرگ شدم و با آن زندگی کردم.سختی های آن را چشیدم و از بابت موفقیتش شادمان گشتم.
انقلاب در شوش بلندی و سراشیب های فراوانی داشت.بسیاری نیامده انقلابی شدند و کسانی که در متن بودند به گوشه نشینی مشغول گشتند.انقلاب شوش داستان ها دارد.این که پرسش شود،چرا باید نوشت؟اهدافی را مورد سئوال قرار می دهند که نقطه ی افقی نویسنده است.
ماهیت هر نویستده ای را باید از نوشته های او دریافت.سبک نوشتاری من،قدرشناسی است.نمی خواهم خوبان فراموش شوند.
شیران بخفتند و روبهان جایگاه آن ها را در تاریخ بگیرند.من خود را موظف به این انعکاس می دانم.
شهر گرچه کوچک بود اما مردانی بزرگ داشت.کسانی در حوادث شهر زحمت کشیدند.در انقلاب نقش داشتند.گریزان از حکومت جابر بودند.گمنام بودند.به دنبال منافع نبودند.امروز هم گمنامند.
انقلاب سفره ای رنگین و بزرگ بود اما افسوس که مگسان بسیاری گرد آن جمع شدند و در همان اوایل انقلاب خودی نشان دادند.در یکی از بیمارستان ها شاهد بودم ، یکی از همین افراد انقلابی بعد از انقلاب دارای مشکل فشار خون شد،کسی او را تحویل نمی گرفت.به زبان ساده به او بی احترامی کردند.
دست یکی از مسئولین  را گرفتم و با ناراحتی گفتم:امروزی که تو به این راحتی حقوق می گیری و تکبر می ورزی،این را باید مدیون افرادی بدانی که آن ها را به پشیزی تحویل نمی گیری.
این ها در شوش انقلاب کردند و تو آن ها را نمی شناسی.شاید او حق داشت و مقصر اصلی من و امثال من باشند که حوادث شهر را منعکس نکردیم.
جوانک چیزی نگفت و انقلابی سری تکان داد و رو به من کرد و گفت فلانی رهایش کن.او در آن زمان در شکم مادرش بود.
هنوز بی ادعا بود.چهره اش همه چیز را منعکس می کرد .شاید این حادثه  یکی از دلایل اصلی در نوشتن خاطرات باشد.در این ارتباط و در مجموعه ی ده قسمتی چگونگی شکل گیری انقلاب در شوش را منعکس می نمایم .
با این امید که دیگران هم این کار را انجام دهند.بدیهی است که در گوشه و کنار شهر،این حادثه به وقوع پیوسته و من تنها نکاتی را خواهم نوشت که در آن ها حضور داشته یا در ارتباط مستقیم با آن ها بودم.
تلاش می کنم تا با زبان ساده این کار را انجام دهم.امیدوارم کوششم ثمر بخش باشد.از دیگرانی که خود را انقلابی آن زمان می دانند و بدون شک وجود دارند انتظار دارم تا نوشته های من را کامل کنند. من ادعایی ندارم.
شهر کوچک اما دارای حوادث بزرگی بود.بسیاری از آن ها مخفی ماندند و گذشت زمان بر روی آن ها خاکستر ریخت.
باید همتی بلند، ایجاد کرد و خاموشان را دوباره بیدار نمود.برخیزید که انقلاب بزرگ شما به پشتیبانی نیاز دارد.
شوش همراه با دیگر شهرها در فعالیت های انقلابی وارد شده بود.شوش از این نظر و در مقایسه ی با سایر شهر ها اشتراکات و البته تفاوت هایی نیز داشت.شاید تمرکز بر این دو بتواند شوش را بزرگ تر از این ،نشان دهد.
جرقه های انقلاب
بدون مقدمه نمی توان انقلاب کرد.شوش مانند هر شهری دارای زمینه های مختلفی بود.هر انقلابی ،شروعی دارد.کسانی با انگیزه های خاص آن را شروع می کنند.این در تمام جهان حاکم است.
قهرمانان کشورها از همین دریچه شناخته می شوند.انقلاب اسلامی ایران از این قاعده مستثنی نیست.
بررسی تاریخچه ی انقلاب ایران آن را به زمان ها و دوره های متفاوتی متصل می کند.از سربه داران گرفته تا انقلاب مشروطه وقیام پانزده خرداد چهل و دو، زنجیروار به هم متصلند.
در هر کدام از این رویدادها فرد یا افرادی جلو دار و حرکت دهنده بوده اند.
در آخرین آن ها بدون استثنا مرجعیت شیعه و شخص امام خمینی (ر)رهبر و پیشرو بود.انقلاب در درون خود شعب مختلفی را داراست که هر کدام از این سر شاخه ها به وسیله ی افراد خاصی اداره می شدند.
شوش از این نظر دارای اشتراکاتی است.پیروی از رهبری امام، شاخصه ی خاص آن بود.
انقلاب سال پنجاه و هفت به رهبری امام خمینی(ر) شکل گرفت.این حرکت متصل به پانزده خرداد چهل و دو بود.نهضت چنان گسترده بود که، کمتر مکانی در ایران وجود داشت؛نشانی از آن مشاهده نشود.
شوش، شهر مذهبی در این ارتباط داستان جداگانه ای دارد.از این نظر قابل ارائه است که هدف انقلاب در این شهر، با روحیه ی مردم؛ سازگارتر از بعضی نقاط کشور بود.
شوش در ردیف مشهد و قم، به باورهای دینی معتقد بود.عکس العمل های مردم و متدینین شوشی در رابطه با حجاب،گویای یکی از این موارد است.این را می توان،در تاریخ شوش؛ به روشنی دریافت.
شهری که از نظر مقایسه با سایر شهرهای انقلابی دارای اشتراکات فراوانی بود اما از نظرهایی نیز متفاوت می گشت.آن چه در شهرهای بزرگ وجود داشت و عاملی برای حرکت مردم گردید در شوش وجود نداشت.
به طور مثال شوش شهری کاملا مذهبی بود و از این نظر رعایت امور شرعی به خوبی انجام می گرفت.انواع مراکز فساد مانند مشروب فروشی، در شوش وجود نداشت.این مردم بودند که اجازه ی چنین کارهایی را نمی دادند.
تاریخ انقلاب شوش،تاریخی جالب و گویاست.من به عنوان کسی که در جریانات آن قرار داشتم،خود را مسئول انعکاس آن می دانم.
زمزمه ی انقلاب در شهر کوچک شوش از چه زمانی شنیده شد؟چه کسانی این کار را انجام دادند؟اهل کجا بودند؟کارشان چه بود؟مردم در برابر آن ها چه عکس العملی انجام دادند؟چرا این عکس العمل ها صورت گرفت؟
بدون شک استقبال از انقلاب در شوش به هیچ عنوان جنبه ی اقتصادی، اجتماعی، علمی، شورشی، نارضایتی معیشتی و امثال آن ها نبود.آن چه مردم را به پشتیبانی انقلاب کشاند،تنها جنبه ی مذهبی آن بود.
به همین دلیل بانگ های مخالف،از جنس دین و دین داری بودند.
طرح نیشکر و کاغذ پارس،رونق اقتصادی ایجاد و بسیاری از مردم ،شاغل در این دو کارخانه بودند.تعداد شاغلین تنها از درون شهر نبودند.شهرهای مجاور نیز از این بابت سیراب می شدند.
شوش مورد توجه ی سران رژیم بود و به دلیل تاریخی بودن آن با مسافرت ها،همراه می گشت.پهلوی اول همراه با فرزندش از آثار باستانی دیدن کرد.
بسیاری از قدیمی ها این مهم را مورد تایید قرار دادند و البته تصاویری نیز در این راه موجود است.
فرح همسر پهلوی دوم در سال چهل و شش برای افتتاح موزه به شوش آمد و من به عنوان دانش آموز ابتدایی او را دیدم.
هویدا نیز در سال پنجاه از شوش دیدار داشت و شب را در قلعه ی باستانی بیتوته کرد.این موارد می بایست مردم شوش را خوش بین کند اما این چنین نشد.
تعداد سواد داران در شهر بسیار کم و توسعه ی شهر محدود بود.نماد با سوادی در شوش،دبیرستان کورش بود که در آن دو رشته ی طبیعی و ادبی دایر بود.من،اولین دیپلم تاریخ این دبیرستانم.
فارغ التحصیلان همین دبیرستان که دانشجویان سایر دانشگاه ها شدند، نقش مهمی در انقلاب ایفا نمودند.البته در دو مورد خاص اعتراضاتی را در دوران دانش آموزی نشان دادند.
جرقه های انقلاب در شوش در چند مورد خاص نمایان بود.مهم ترین آن ها:
الف:وجود سید محمد کاظم دانش به عنوان روحانی شناخته شده که دارای افکار ضد رژیم بود.او را کاملا می شناختم.
پدرش روحانی سنتی روستاها و شهر شوش بود.سید جلیل القدری که مردم او را دوست داشتند.مردی شجاع و نترس که در سخنرانی هایش در سال های چهل و هشت که من حضور داشتم،شنیده می شد.
با او در ارتباط بودم.کلاس های آموزش قرآنش در مسجد جامع و مطرح کردن نکاتی که برای جوانان و نوجوانان آن زمان تازگی داشت،آغازی برای انقلاب در شوش بود.
وی مجله ی مکتب اسلام را به شوش آورد و به صورت هدیه به جوانان می داد.من آن ها را مطالعه می کردم.شخصی که مسئولیت پخش مجله را بر عهده داشت،حاج عبدالنبی زربخش بود.مردی خیر خواه و مذهبی.
من مجلات را از ایشان می گرفتم.مغازه ای در خیابان امام خمینی (ر) و نرسیده به بانک ملی امروزی داشت.
هرگز فراموش نمی کنم،هنگام مراجعه از دبیرستان،مرا می خواند و مجله ای به دستم می داد.نوشته های آقای دانش نیز در آن بودند.از شهید دانش و آقای زربخش خاطرات زیادی دارم که هر یک دارای ابعادی مختلف هستند.باید برای این دو،کتاب ها نوشت.
من هر دو را خدمتگزاران راستین مردم شوش می دانم.مرکز فعالیت های آقای دانش مسجد جامع بود و منزل وی نیز پشت این مسجد قرار داشت.
ب:وجودروحانی به نام سید نحمد جواد الیاسی .او را در سال چهل و نه در مسجد صاحب الزمان دیدم.وی معروف به خرم آبادی نیز بود.
وی به مدت ده روز در ماه محرم سخنرانی می کرد.سید نبود.کلامی بران داشت و شجاعتی مثال زدنی از خود بروز می داد.او به طور علنی رژیم و شخص شاه را مورد خطاب قرار می داد.
شهر کوچک شوش از این سخنرانی ها چنان استقبال می کرد که در مسجد جایی برای نشستن وجود نداشت.وی در روز آخر صراحتا سخن می راند و یادم هست که در شب اخر گفت”نفت ملت کجا می رود”.
این جمله ،مردم خصوصا جوانان را تحریک نمود.ساواک دزفول به دنبال او بود اما با کمک مردم جان سالم به در برد.فراموش نمی کنم که رابطه ای نزدیک با مرحوم مشهدی عباس شیرک داشت.گویا شب در منزل یکی از بانیان مسجد پنهان شد.
آقایان دیگری مانند حاج محمد عدالت پور و کلانتر نیز از مذهبیونی بودند که در مسجد صاحب الزمان با آقای الیاسی همراه بودند و از او در خانه پذیرایی می نمودند.نقش امام جماعت مسجد مرحوم آقای حاج سید شریف جزایری هم پر رنگ بود.
ج:حادثه ی دیگری که در شوش جرقه محسوب می شد،در میدان ورزشی اتفاق افتاد.همان زمانی که دبیرستان کورش درست و برای اولین بار شهر دارای دوره ی متوسطه شد.
قبل از این، فرزندان شوش تنها تا سال ششم دبستان،قادر به ادامه تحصیل بودند.
در آن روز مسابقه ی فوتبال قهرمانی آموزشگاهی، بین دو تیم دبیرستانی برای کسب مقام قهرمانی در جریان بود.یک روز قبل بعضی از دانش آموزان تصمیم گرفتند که به نوعی و بهانه ای اعتراض کنند.
تیم کلاس ما یکی از فینالیست ها بود و من بازیکن کلاسم بودم.یادم نمی رود که این مسایقه در عمله سیف برگزار گردید.
اصل مطلب این بود که نام جام را “ولیعهد “گذاشته بودند که هیچ سنخیتی با مسابقات آموزشگاهی نداشت.
مسابقه تمام شد و جام را به تیم برنده دادند.دانش آموزان فریاد زدند،این همه زحمت برای یک کاپ،آن را زیر پا گذاشتند و شروع به توهین به نامش کردند.
این اتفاق اثری بزرگ بر مردم گذاشت.این جریان به ساواک دزفول رسید و مخفیانه به دنبال مسببین بودند اما تعداد فراوان معترضین مانع شناسایی آن ها گردید.
چ:حادثه ی دیگری که می توان از آن به عنوان جرقه نام برد”انفجار بمب دست ساز” در سال پنجاه و هفت بود.علی محمد رحمانی فر که در آن زمان جز جوانان با سواد شهر محسوب می گشت،تصمیم گرفت تا بمبی دست ساز را نزدیک پاسگاه ژاندارمری (نیروی انتظامی)منفجر کند.
محل این پاسگاه که نماد قدرت حکومت پهلوی محسوب می گشت،روبروی درب اصلی حرم،کمی پایین تر و در محلی که امروز بانک قوانین ساخته شده است،وجود داشت.
تمام مقدمات را آماده کرد،زمان نیز در نظر گرفته شد.بمب گذاسته شد.در هنگام اقدام،رحمانی فر متوجه حضور کودکی در آن حوالی گردید.برای دور کردن کودک از حادثه وبرداشتن بمب، با سرعت از روبروی کوچه ی مسجد به سمت شاوور دوید،با این نیت که بمب را در رودخانه اندازد،اما در دستش منفجر و سه انگشت دست چپش را قطع کرد.
این حادثه اولین آن در نوع خود بود.او شاغل در جمعیت هلال احمر یا شیرو خورشید سابق شوش بود.بعد از این اقدام نوعی حمله به ژاندارمری صورت گرفت که البته با نارنجک جنگی بود و دو ژاندارم زخمی شدند.مردم به شکلی متوجه ی وضعیت شدند.ابهت ژاندارمری شکسته شد.
در کنار این کارها فعالیت هایی نیز انجام شد که چون در محدوده ای خاص صورت می گرفت چندان بر مردم تاثیر باقی نگذاشت و شاید هم بسیاری از آن ها بی خبر بودند.مانند اعتصاب سه روزه ی کارکنان کاغذ پارس در سال پنجاه و پنج و ورود ساواک به محوطه ی کارخانه و عدم اجازه  به کارگران برای خروج از محوطه  بود.در آن روز،حقوق اعتصاب کنندگان قطع شد.من شاغل در این کارخانه بودم.رئیس بخش تولید مرا بازخواست کرد.
تعطیلی تعداد اندکی از مدارس در ابتدای سال پنجاه و هفت و سپس شروع دوباره ی آن ها که همراه با تهدید ژاندارمی صورت می گرفت،نیز قابل ذکر است.
حرکت هایی از سوی بعضی از معلمین که عمدتا شوشی نبودند و دارای اعتقادات مارکسیستی بودند، چندان تاثیری باقی نگذاشت.
ح:رویداد دیگری که در این ارتباط می توان از آن یاد کرد،شروع اولین تظاهرات در سال پنجاه و هفت در شوش بود. این که گفته می شود هر کاری آغازی سخت دارد،در نخستین تظاهرات مشاهده شد.
این حرکت باعث ایجاد زمینه برای ادامه ی تظاهرات بعدی،گردید.تمام آن افراد را به یاد دارم.میانگین سنی آن ها زیر بیست و پنج سال بود.
شروع آن تظاهرات با شعار ضد رژیم آغاز شد.حرکت از میدان هفتم تیر که در آن زمان هنوز رونقی نداشت،به صورت چند نفره شروع شد اما محل شروع اصلی، میدان معلم امروزی بود.جمله ی اول برای شروع را مجید چائیده با این جمله آغاز نمود،”برای سلامتی آیت الله خمینی صلوات”.
مجید چائیده، صفر احمدی، جعفر دیناروند، علیرضا ابولمشهدی، عبدالحسین مدیری، علی بیت سعدی، غلامحسین تویسرکانی،حسن بخشی، غلامشاه نگهبان،غلامحسین نمره پز، یونس باوی،مرتضی دیناروند، محمد دیناروند،اکبر حکمت زاده،افرادی بودند که نخستین تظاهرات را به راه انداختند که در بین راه،حاج محمدعلی کله و حاجی محمد کاظم نژاد اضافه شدند.این حرکت،حرکت های بعدی را به دنبال داشت.شعار این بود.”ما شاه نمی خواهیم جلاد نمی خواهیم”
قبل از این حرکات ،موارد دیگری نیز وجود داشتند اما چندان پر رنگ نبودند.به طور مثال در سال پنجاه و سه در میدان یازهرای امروزی جشنی برای سلامتی شاه برگزار بود و من نیز به عنوان محصل حضور داشتم.
در صف بودیم و دور فلکه رژه می رفتیم و از ما خواسته شد تا این شعار را که یکی از دانش آموزان سر می داد تکرار کنیم.زنده و جاوید باد سلطنت پهلوی.ما در جواب می گفتیم.مرده و نابود باد سلطنت پهلوی.
البته شدت شعار به شکلی بود که کمتر کسی متوجه ی اصل موضوع می شد.
جرقه های انقلاب در شوش روز به روز بیشتر می شد.دانش آموزان به وسیله ی معلیمن خود آگاه تر شده بودند.دانشجویان شوشی که از دبیرستان کورش شوش فارغ التحصیل شده بودند وارد  فعالیت ها شدند.
فعالیت ها اوج گرفتند و  در نهایت تبدیل به شعله های آتشینی شدند که اوج آن فتح پاسگاه و پیروزی مردم شوش در بیست و دوم بهمن  بود.
گمنامان انقلاب
واقعیت این است که شوش مانند شهرهای ایران دارای اشتراکات فراوانی بود اما وجود تفاوت نیز قابل تامل است.شوش مانند سایر شهرهای ایران دارای مراکز فساد و مشروب خواری نبود.البته این بدان معنی نیست که کسانی وجود نداشتند که فاسد باشند بلکه منظور علنی بودن چنین فسادهایی است.
علت عمده ی آن قدرت مذهبی مردم خصوصا افراد بازاری بود که اجازه ی چنین کاری را نمی دادند.این ها را باید گمنامان زمان نامید.
شاید افسوس امروز من از این بابت باشد که چرا این افراد فراموش شده اند؟چرا نامی از آن ها آورده نمی شود؟چرا از امثال ما که گواه بر انجام فعالیت های آن ها بودیم برای معرفی استفاده نمی کنند؟
و چرا به نام سمینار یا همایش از این چنین افرادی دعوت نمی شود گرچه بسیاری در قید حیات نیستند و فرزندانی در شوش دارند.معرفی و قدردانی از چنین افرادی،پای بندی به قدرشناسی است.
گذشت زمان،حقایق را پنهان نکند.بدل ها نباید جای اصلی ها را اشغال کنند.نوآوری در افراد مانعی بزرگ در شناسایی گذشتگان می شود.این آفتی بزرگ است.
بنابراین در مورد انقلاب در شوش باید گفت:
انقلاب در شوش دارای دو چهره ی متفاوت بود.اول وجود افراد متدین قدیمی،سنتی و مقید به اجرای مراسمات که سنبل آن ها تعزیه حسینی شوش بود.
اکثریت این افراد، بازاری و مشغول کسب و کار بودند.تعدادی از آن ها گردانندگان مساجد و مجریان مراسم ماه محرم،محسوب می شدند.این مراسم بیشتر در عباسیه  دانیال و حسینیه ی اعظم برگزار می شد.
مرحوم حاج عبدالنبی زربخش، برادران افسری،مرحوم عبدالحسین دانیالی، مرحوم حاج غلامعلی صفارزاده، مرحوم پاکزادی، مرحوم حاج ملا محمد نمره پز، حاج محمد علی کله، حاج رضا کربول، مرحوم کلانتر ، حاج ملک محمد یاحسن ، حاج ملا غلام میرشکاک ، اسدالله اسدزاده و حاج علی مسجدی را به خوبی به یاد دارم.
هیئت های زنجیر زنی و سینه زنی به وسیله ی آن ها رهبری می شد.نقش های تعزیه،تقسیم بندی کار،مسئولیت نظم و انضباط،دادن تعهد به پاسگاه به وسیله ی افراد معدودی از همین قشر انجام می گرفت.
آن ها مورد قبول مردم بودند و در عین حال حکومت به آن ها احترام می گذاشت.علت احترام به دلیل پشتیبانی از رژیم نبود بلکه افرادی خیر خواه بودند که علاوه بر مذهبی بودن در کمک به فقرا خصوصا در روزهای نزدیک به نوروز فعالانه شرکت می کردند.تصاویر متعددی از کارهای آن ها موجود است.
نمونه های این کار را می توان در اعطای وسایلی مانند کفش،دوچرخه و لوازم التحریر به دانش آموزان بی بضاعت،ذکر کرد.
وجود خواروبار مانند آرد،برنج و حبوبات بر روی میزی در محوطه تنها درمانگاه آن زمان و آزادی افراد در برداشتن از آن ها نیز نمونه ی دیگری از این کارهاست.دادن قرض الحسنه ها برای ازدواج نیز  به وفور به وسیله این بازاریان صورت می گرفت.من شاهد چنین کارهایی بودم.
این افراد در برگزاری تظاهرات،برنامه های انقلابی،فعالیت های ضد رژیم بسیار کم رنگ و محتاط تلقی می شدند.من در تمام تظاهراتی که شرکت داشتم تنها فرد مورد تایید را که مستقیم وارد گردید، حاج محمدعلی کله را دیدم.ملا غلام میرشکاک هم تنهایی در آخراسفالت و در میدان آن فریاد زد و بر علیه رژیم فعالیت می کرد.من دقیقا او را دیدم.
آن چه در این مورد قابل مقایسه بود و نقطه ی مشترک محسوب می شد،مذهبی بودن آن ها بود.آن ها افرادی ترسو نبودند و من می توانم شهادت دهم که شجاعت فراوانی نیز داشتند اما چون تجربه ی بالایی داشتند به صورت علنی کارهایی را انجام نمی دادند.
یکی از همین افراد به من و یکی از بچه های آخراسفالت پیشنهاد داد تا پاسگاه را منفجر کنیم.او گفت که هر مقدار که پول بخواهید می دهم اما حرکتی انجام دهید.
این خاطره را هرگز فراموش نمی کنم.وی پیشنهاد خرید بمب و وسایل آن را داد.او حتی زمان انفجار را نیز تعیین کرد و معتقد بود که شب بهترین زمان برای این کار است.
این نوع افراد فعالیت هایی خاص نیز انجام می دادند که بعد از پیروزی انقلاب شهید بزرگوار دانش آن ها را برای ما تعریف نمود.
آقایان پاکزادی که مغازه ی دوچرخه فروشی داشت، محمود غیاثی که نوحه خوان زبر دستی بود، حاج عبدالنبی زربخش که مغازه دار بود،برادران تویسرکانی که چاپخانه و نجاری داشتند،افسری ها که بزرگان شوش محسوب می شدند،تعدادی از روحانیون خصوصا مرحوم ملا خضیر جلالی که من او را فعالانه دیدم و البته اگر فرصت اجازه دهد به صورت کتاب منتشر شود افرادی بسیاری را می توان اضافه نمود.
اسدالله اسدزاده، محمد علی کله، صفارزاده، میرشکاک که ما او را ملا می نامیدیم به وسیله ی آقای دانش تایید شدند.دوم وجود افرادی که روحیه ی اعتراض در آن ها به وفور یافت می شد.جوانانی پر شور که خواهان تغییر و سرنگونی حکومت بودند.
این افراد اهل مطالعه و با سواد بودند.تعداد ی از آن ها مانند من دانشجو و به طور مستمر با اهواز و شهرهای دیگر در ارتباط بودند.تفکر اکثریتشان مذهبی بود.
البته گرایشات حزبی و گروهی  نیز در آن ها وجود داشت اما در آن زمان نمایان نبود.کسانی که خود را میلیشیا می نامیدند و شعارهای مذهبی داشتند.
آن ها با زدن چادر در میدان معلم از گروه ها حمایت می کردند و گاه در تظاهرات به نفع آن گروه شعار می دادند و در یک مورد با عکس العمل منفی مردم روبرو شدند.
در شوش وجود کمونیست ها تقریبا صفر بود.کل فعالیت های آن ها در دو یا سه میتینگ خلاصه می شد.این مراسم هم به وسیله ی افرادی از اندیمشک یا دزفول هدایت می شدند.
من در این مراسم آن ها شرکت می کردم تا میزان باورهای مردم را بسنجم.جالب اینجا بود که اکثر این افراد را نمی شناختم چون از شهر نبودند.گروهی به نام سازمان چریک های فدایی خلق که خود را حامی کارگر می دانستند و مردم شوش هرگز آن ها را باور نکردند.
معلمانی در مدارس راهنمایی شوش داشتیم که در میان آن ها فعالیت می کردند و علنا خود را کمونیسم می نامیدند.من با تعدادی از آن ها مباحثه داشتم.
در یک مورد یادم هست که در قبرستان آمده بودند.از آن ها پرسیدم که شما به وجود خدا معتقد نیستند پس چرا به قبرستان عباس(گلزار) می آیید؟جوابی نداشتند.تعدادی را نیز در مراسم ختم دیدم و همین پرسش را مطرح کردم.
افراد مذهبی با مساجد در ارتباط کامل بودند و تمام دستورات به وسیله ی آقای دانش صادر می شد.این نکته را پاسگاه به خوبی می دانست و به همین دلیل قصد بازداشت او را داشت.
من از پاسگاه دلی پر دارم.از بعضی افراد آن دشنام ها شنیدم و تهدید شدم.هنوز هم رفتارهای خشن آن ها را در ذهن دارم.نام همه ی آن ها را می دانم.بسیار بد رفتار بودند.
باید به دو گروه فوق کسانی را نیز اضافه کنم. افرادی که پرشور بودند اما چندان ارتباطی با مراکز علمی نداشتند نیز در این قشر جای می گیرند.من بعضی از آن ها را با خود همراه دیدم و در تظاهرات مختلف حس کردم.
افرادی مانند شهید حمید سیلانی از ابتدای حرکت انقلاب فعال بود.گاه او پیشنهاد تظاهرات می داد و برای آماده شدن کفش سبک و ورزشی می پوشید و از من نیز همین را درخواست می کرد. مرحوم علی محمد فرهاد پور، آقای صالح عبیدی، آقای نعمت قصاب نژاد که کارگاه جوشکاری داشت.
من با تعجب حضور او را می دیدم و البته انتظاری از این همه فعالیت از او را نداشتم اما واقعا وارد میدان بود.ملک محمد یاحسن هرگز احساس خستگی نمی کرد و همیشه وجود داشت.میان این دو قشر چندان هماهنگی وجود نداشت.در مراسم ماه محرم که برای قشر اول،برگزاری و برای قشر دوم استفاده از آن در بیان اعتراض بود،تنش هایی به وجود می آمد.
آقای دانش معتقد به استفاده از مراسمات در انعکاس اعتراضات بود.مدیریت ایشان حفظ هر دو قشر بود.او معتقد بود که جامعه یکباره وارد انقلاب نخواهد شد.
کلاس های آموزشی او برای قشر دوم بود.من در کلاس های او حضور داشتم و بیشتر بعد از نماز ظهر و عصر و خصوصا در ماه مبارک رمضان بود.این کلاس ها با عنوان تفسیر قرآن مطرح بودند.
پس،افرادی که بی ادعا بودند.گمنام و بی ادعا در معرفی خود به سایر اقشار باقی ماندند.بسیاری از آن ها را می شناسم.بعد از انقلاب حاشیه نشین شدند.شاید این خاصیت هر انقلابی باشد که افرادش گمنام باقی بمانند.من آن ها را در تظاهرات متفاوت بعد از انقلاب می بینم.دست از باورهای خود نکشیده اند.یادم می آید که در اولین تظاهرات که به خیابان طالقانی ختم شد،شور و هیجان تظاهرات، مردم را حیران کرده بود.
نیروهای پاسگاه با تیراندازی هوایی به سمت ما حمله ور شدند.تجربه ای وجود نداشت.گمنامان را از این حادثه بهتر شناختم.
یکی از این آقایان که امروز هم دوست ندارد نامش ذکر شود،تصمیم عجیبی گرفت.باسرعت پیکانش را به طرف ماشین پاسگاه برد و با وانمود کردن اشتباه ،آن را سد آن ها نمود.
گرچه کتک مفصلی خورد اما زمینه برای فرار ما را مهیا کرد.هر کدام به سمت خانه ای رفتیم.بعضی از مردم می خندیدند و درها را می بستند.وضعیت اول انقلاب،متفاوت بود.بعضی از مردم با تعجب به ما می نگریستند.نوع دوم گمنامان را در این حادثه شناختم.دربی باز شد و فریادی ما را طلبید.صدای یک خانم تقریبا مسن.
چهار نفر وارد شدیم .من و ابوالمشهدی و دو نفر دیگر. او در را بست.من را در یک اتاق گذاشت و روزنامه ای که هنوز یادم هست،روزنامه ی جوانان بود به دستم داد و گفت:
فراموش نکنید،اگر در را زدند بگویید شما فرزندان من هستید و در این خانه زندگی می کنید.دو نفر دیگر را در دو اتاق دیگر گذاشت و نفر چهارم در آشپزخانه جا گرفت.
فریاد استوار اویسی بلند بود.ترسوها بیرون بیایید.او در جیپ پاسگاه نشسته بود.به نظرم که مست بود چون بد طوری تهدید می کرد.خدا کمک کرد که کسی کشته نشد.صدای تیر اندازی از نزدیک می آمد و فریاد نیروهای رژیم به صورت تهدید،شنیده می شد.
در این موقع و در حیاط خانه،متوجه آقای تویسرکانی شدیم که خود را زیر یک گاری پنهان کرده بود در حالی که بدنش بیرون بود.
او معترضی فعال و شجاعتش مثال زدنی بود.من به او احترام می گذاشتم.هنوز رفتارهای سال چهل و شش و چهل و هفت او را به یاد دارم.
همیشه ما را به تظاهرات دعوت می کرد.با صدای آهسته به خانم گفت حواست باشد اگر نیروها امنیتی آمدند نگویید من اینجا هستم.خنده ما را فرا گرفت.به شوخی گفتیم ،دمت را چکار کنیم که بیرون است.نوع سوم گمنامان کسانی بودند که توانایی تحرک نداشتند اما ما را تشویق می کردند.پشتیبانی مالی را مطرح می نمودند.به ما روحیه می دادند.
خاطرات دوره ی مشروطه و کودتا را به ما منتقل می نمودند.تعدادی از آن ها در کنار آقای دانش بودند و او را تنها نمی گذاشتند.
یادم می آید که در پایان سخنرانی آقای دانش در حسینیه ی اعظم،نیروهای رژیم قصد بازداشت او را داشتند .من آن شب را فراموش نمی کنم.حتی صدای اعتراض بعضی از سنتی ها را نیز به یاد دارم که می گفتند:خدا خیر بدهد  آقای دانش  را ،وقت سینه زن با منبرش کم شد.باید به سمت دانیال برویم.
آقای دانش خونسرد بود.من کنارش ایستاده بودم.مردم هم با نگرانی منتظر بودند.ایشان به مردم گفتند که این آقایان با من کار دارند،شما می توانید بروید.
همه رفتند اما دو نفر از همین گمنامان ماندند و گفتند بدون دانش نمی رویم.من در صحنه حضور داشتم و از کنار آقای دانش کنار نکشیدم.من حتی صحبت های ردو بدل شده را به یاد دارم.البته فقط یکی از این نیروها را می شناختم که رئیس پاسگاه بود.
بعد متوجه شدیم که بقیه از ساواک دزفول هستند.اصرار این دو و ترس از هجوم مردمی که به فاصله باقی مانده بودند،باعث انصراف نیروها از بازداشت شد.گمنامان پاک ترین قشر این انقلابند.مسئولین امروزی وظیفه دارند آن ها را شناسایی و به طور شایسته قدردانی کنند.زندگی آن ها را بازسازی نمایند.بعضی از آن ها شهید،تعدادی متوفی،اندکی ناتوان و زمین گیر و تعداد کمتری در گوشه و کنار شهر گمنامانه زندگی می کنند.
قدر شناسی یک ارزش تربیتی است باید آن را انجام داد.ذکر نام آن ها در نوشته های تاریخی کمکی بزرگ در این ارتباط است.من همه ی آن ها را می شناسم و گاه با جمله ی یادش بخیر با من صحبت می کنند.
گاه در سطح شهر که آن ها را می بینم صحنه های انقلاب در ذهنم ایجاد می شوند.یک روزی یکی از این ها را بغل گرفتم.نابینا شده بود.گفت کیستی گفتم همانی که با تو و در کنار تو در تظاهرات بودیم.
آهی کشید و گفت گذشت.چه روزگاری بود.او را دلداری دادم.با او شوخی کردم و گفتم:پشیمانی؟ گفت هرگز. من آن زمان با نیتی وارد شدم و با همان نیت نیز زندگی می کنم گرچه از این انقلاب و سفره ی آن سو استفاده نکردم.
این خاصیت انقلاب است که فرزندانی از خود را کنار زند و افرادی که هیچ بویی از انقلاب به مشامشان نرسید انقلابی ترین شدند و بعد از انقلاب فراوان گشتند.
گفتم،خاطرات آن روزها را خواهم نوشت.می ترسم فراموشی باعث از بین رفتن حقایق شود.گفت کار خوبی است اما  یادت باشد نامی از من نبری .من در خانه ی خود راحت زندگی می کنم.چه کسی می داند من کیستم؟آهی کشیدم و حرف دلش را درک کردم.
خدایا این افراد چقدر بزرگوار و بی ادعایند.من به عنوان یک متعهد در درون خود تا ابد، خویشتن را بدهکار آن ها می دانم.آن ها گمنامانی،خوش نامند.

جعفر دیناروند

لینک کوتاه : http://shush24.ir/?p=10295

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

[poll id="2"]