فتح پاسگاه/خاطرات انقلاب شوش

  • کد خبر : 10361
  • 22 بهمن 1400 - 19:26
فتح پاسگاه/خاطرات انقلاب شوش

پاسگاه ژاندارمری شوش، نقطه و تمرکز قدرت رژیم محسوب می شد.حمله به این مرکز و تلاش برای شکستن ابهت آن،سال ها قبل از انقلاب مد نظر قرار گرفته بود. در سال پنجاه و هفت این توجه بیشتر بود.محلی که تصمیم گیرنده در بازداشت انواع افراد به حساب می آمد.بدون رضایت آن،هیچ برنامه ای در شهر […]

پاسگاه ژاندارمری شوش، نقطه و تمرکز قدرت رژیم محسوب می شد.حمله به این مرکز و تلاش برای شکستن ابهت آن،سال ها قبل از انقلاب مد نظر قرار گرفته بود.

در سال پنجاه و هفت این توجه بیشتر بود.محلی که تصمیم گیرنده در بازداشت انواع افراد به حساب می آمد.بدون رضایت آن،هیچ برنامه ای در شهر اجرا نمی شد.توضیح کامل ژاندارمری را باید در موضوعات دیگری ارائه نمود.این قدرت در برابر مردم ضعیف شده بود.

بهمن ماه،روزهای پایانی حکومت شاه بود.تقریبا تمام مردم به این نتیجه رسیده بودند.شاه در مملکت نبود.امام به ایران آمده بودند.بسیاری از کارها به وسیله ی مردم انجام می گرفت.نیروهای رژیم کم کم به این نتیجه رسیده بودند که به مردم بپیوندند.

ارتش اعلام بی طرفی کرده بود.اخبار مهم به گوش می رسید.رادیوهای برون مرزی،اخبار جدیدی پخش می کردند.رادیو و تلویزیون شاه هنوز اخبار مورد نظر خود را پخش می کرد.گوش ها به فرمان امام در تهران جهت داشت.همه می دانستند که در چند روز آینده حوادث مهمی اتفاق خواهد افتاد.انقلابیون شوش متوجه ی مرکز بودند و از زبان آقای دانش روش ها را می یافتند.

شوش حال و هوای دیگری داشت.بعضی از افراد طرفدار حکومت خود را به مردم نزدیک کرده بودند.بعضی خواستار حضور در کنار آقای دانش بودند.کار به جای حساسی رسیده بود.

توان پاسگاه تحلیل رفته بود.نیروها در درون آن مانده بودند و مانند سابق به تظاهرات حمله نمی کردند.امنیت شبانه،تصادف اتومبیل ها،درگیری های شخصی،اختلافات فردی،نظم در شهر و بسیاری از کارهایی که قبلا به وسیله ی حکومت انجام می گرفت،عملا رها شده بودند.

اواخر و در نیمه دوم بهمن ماه،وضعیت به صورت گیج کننده درآمده بود.نمی دانستیم چه کنیم.آقای دانش به طور مستمر،تذکر می داد که وضعیت را آرام کنیم.ایجاد ناامنی به نفع رژیم بود.نگهبانی های شبانه با چوب دستی به وسیله ی مردم انقلابی صورت می گرفت.تلاش بر این بود که کوچک ترین درگیری شخصی انجام نگیرد.

روز بیست و یکم بهمن ماه پنجاه و هفت،آقای دانش با بعضی از ریش سفیدان خصوصا بازاری  مشورتی عجیب نمود.او تصمیم گرفت که با پاسگاه در مورد اسلحه هاصحبت کند.به اتفاق شهردار و چند نفر همراه با رئیس آن یعنی سروان سید داوود اقراری صحبت کردند و ایشان هم قول همکاری را دادند و گفتند که با مقامات بالاتر مشورت خواهد کرد.

از او قول گرفته شد که از اسلحه ها محافظت کند و در اختیار نیروهایش قرار ندهد.این مطلب در شهر پیچید و مردم متوجه شدند.لذا به نظر می رسید که مقاومتی از طرف شخص اقراری صورت نگرفته باشد.

بعضی از افراد این سئوال را مطرح کردند که چه تضمینی برای قول ایشان هست؟آیا می توان اطمینان داشت؟این سئوالات آقای دانش را در وضعیت جدیدی قرار داد.من از ابتدای حضور آقای دانش در کنار او بودم و تمام جملات او را شنیدم.شاید بتوان گفت که دوش به دوش او بودم.

فردای آن روز از تهران خبرهای متناقضی رسید.پیروزی انقلاب،درگیری مردم با گارد شاهنشاهی،نیروی هوایی با گارد و شهادت بسیاری از مردم،این ها در شوش تاثیر گذار شد.

آقای دانش تصمیم گرفت که اسلحه ها را تحویل بگیرد.روز خاصی بود.پاسگاه از درون شهر به بیرون و محلی که امروز راهنمایی و رانندگی است،منتقل شده بود.

چهار راه شوش به شکل قدیمی و دارای جاده ای کم عرض بود.اطراف پاسگاه زمین های کشاورزی قرار داشتند.محصولات جمع آوری و اثرات شخم ها پا برجا بود.

کمی از ظهر گذشته بود که آقای دانش،شهردار وقت،من،چند نفر از مسجد جامع و تعداد زیادی از مردم به سمت پاسگاه حرکت کردیم.باز تکرار می کنم که من آن روز در کنار ایشان بودم.

افرادی را که همراه او به پاسگاه نزدیک شدند،دیدم.همان طور که قبلا گفتم،پاسگاه در بیابانی تنها ساخته شده بود.تازگی به آن محل منتقل شده بود.مکان اولیه ی آن در درون شهر و پایین تر از حرم دانیال بود.عکس هایی از پاسگاه قدیم موجودند.

مردم در سمت چپ پاسگاه و تقریبا نزدیک به دیوارهای آن رسیده بودند.من با چشم خود نیروهای ژاندارمری را دیدم که در بالای آن و در درون برج، موضع گرفته بودند.ژ _س ها به سمت ما نشانه رفته بودند.

هر لحظه امکان تیراندازی وجود داشت.کسی مسلح نبود.من تنها کسی را که همراه با اسلحه دیدم محمود غیاثی بود که فکر کنم برنو داشت.

در بالای پاسگاه برج های دیده بانی به صورت دایره ساخته شده بودند.هنوز آن برج ها هستند.من متوجه کمین نیروها و نشانه گیری آن ها به طرف مردم بودم.

اتومبیل راهنمایی و رانندگی اندیمشک نیز در کنار پاسگاه پارک کرده بود.بعدا متوجه شدیم که نیروهای آن از ترس به این پاسگاه پناه آورده بودند.صندلی عقب آن پر از اسکناس جریمه ای بود.شیشه ها بالا بودند.من شخصا پول زیادی در درون آن دیدم.مردم به دنبال انقلاب اقتصادی نبودند و گر نه می بایست آن را غارت کنند.هیچ کس به آن مبالغ دست اندازی نکرد.

رئیس پاسگاه را خواستند.بیرون آمد .وی به آقای دانش ،شهردار و چند نفر دیگر اجازه داد تا اسلحه خانه را بازرسی کنند.آقای دانش وارد شد و من بیرون از پاسگاه منتظر ماندم و البته مردم نیز در حالت انتظار بودند.تمام اسلحه ها آنجا بودند.درب آن را بست و کلید را به آقای دانش داد.تاکید او این بود که اسلحه ها ممکن است خطراتی داشته باشند.ایشان قانع شدند.تیری هوایی شلیک شد و مردم به روی زمین دراز کش شدند.این قضیه مردم را ناراحت کرد.محل تیراندازی هم همان برج پاسگاه بود.مردم دست خالی بودند.من غیر از مورد فوق حتی یک اسلحه در دست مردم ندیدم.

هنوز جلسه ی رد و بدل کلید اسلحه خانه تمام نشده بود که ناگهان صدایی از پشت سرم گفت:آقای دانش درب اسلحه خانه چوبی است و این کلکی برای دور کردن شماست.به محض رفتن ما اسلحه ها را می برند.این جمله و سکوت آقای دانش و فریاد مردم،همه چیز را تغییر داد.

آقای دانش خواستند اسلحه ها را تحویل بگیرند.رئیس پاسگاه  گفت که چنین مجوزی ندارد .فقط می تواند کلید اسلحه خانه راتحویل دهد ،شما می توانید نگهبانی در این جا بگذارید.من سربازم و اسلحه برایم بسیار مهم است.اجازه از مافوق لازم است.

آقای دانش گفتند که مافوقی جز مردم وجود ندارند.آقای دانش بسیار متین و آرام حرف می زد و مواظب بود تا حادثه ای روی ندهد.اصولا انسانی با عطوفت بود.

بحث مقداری طول کشید و مردم منتظر دستور آقای دانش بودند.من در سمت چپ ایشان ایستاده و نظاره گر صحبت ها بودم.شهردار سعی داشت که به طور مسالمت آمیز این قضیه را خاتمه دهد که ناگهان از سمت چپم گلوله ای شلیک شد و درست به سر اقراری اصابت کرد.

آن صحنه را هرگز فراموش نمی کنم.قدی بلند داشت.هنوز گرم بود و در همین چند ثانیه دست به کمر برد تا اسلحه درآورد.مانند هر جنازه ای سقوط کرد.خون به شدت از سرش می جهید.مردم صحنه را رها کردند و به درون پاسگاه حمله بردند.در دقایق اولیه به جنازه چشم دوختم.این اولین صحنه در نوع خود برای من بود.نمی دانم چرا دلم سوخت.مردی که تا چند ثانیه پیش حرف می زد بی حرکت خفته بود.من تصاویر فتح پاسگاه را دارم.شخصا تا پایان کار در آنجا بودم و تمام حوادث را از نزدیک دیدم.

مردم بدون توجه به جنازه وارد می شدند.من همچنان به جنازه خیره شده بودم .دلم سوخت.نمی دانم چرا در آن صحنه،میخکوب شدم.

بیرون پاسگاه،رنو قرمز رنگی که در درون آن چند فرد مسلح از انقلابیون دزفول حضور داشتند را دیدم.آن ها فقط نظاره گر بودند.مردم بی مهابا وارد شدند.من نیز برای آرام کردن،وارد پاسگاه شدم.

درون پاسگاه بعضی از خانواده ها حضور داشتند.چند وسیله،آتش زده شد.خانواده ها وحشت زده بودند.کسی به آن ها تعرض و بی حرمتی نکرد.

زن و بچه های آن ها را به خانه ی آقای دانش منتقل کردند.نیروهای باقی مانده را نیز به این مقر انتفال دادند.پاسگاه به آتش کشیده شده بود.بعضی از تیرهای عمل نکرده منفجر می شدند.اسلحه ها به وسیله ی مردم به درون وانت بارها حمل و به منزل آقای دانش منتقل می شدند.پاسگاه آن نشانه ابهت رژیم شاه در شوش ،فتح شده بود.

من در این فتح شرکت داشتم.به درون پاسگاه رفتم.صحنه ها را دیدم .بعضی از آن ها را نپسندیدم.البته شاید امروز مشکل نباشد اما در آن وضعیت واقعا کنترل کردن مردم بسیار مشکل بود.

سربازانی که مجبور به خدمت بودند در همان دقایق اول به مردم پیوستند.در این حادثه به هیچکس آسیبی نرسید.تنها حادثه ی مهم کشتن آقای اقراری بود.جنازه ی او را به بیمارستان نظام مافی بردند که آن هم دارای سرگذشت تلخی است.افرادی که بسیار تند  بودند، رفتار های نامناسبی داشتند که اینجا جای بحث ندارد.

چه کسی در این صحنه شلیک کرد؟من که به طور حتم مطمئن نیستم.آنچه می دانم این است که اسلحه از نوع کلت بود زیرا صدای خاصی داشت و اینکه شلیک از نزدیک بود.

انقلاب در شوش پیروز شده بود.آرزویی که سال ها برای رسیدن به آن  انتظار کشیدیم.همراه با ماشین های پاسگاه و تصاویر امام و سربازان در شهر حرکت کردیم.

من اولین نفری بودم که در صف قرار داشتم.هیاهوی عجیبی بود.باور کردنی نبود.پاسگاه آن قدرت اول شهر در دستان ماست؟روزهای سخت انقلاب شروع شده بود.

روزهای اول انقلاب

این مثل معروف را نباید فراموش کرد که هرچیزی ابتدایش مشکل است.این را باید به عنوان راهنمایی بزرگ در مقابل نصب کرد.کاری بزرگ در وضعیتی خاص در ایران انجام گرفت.بزرگی آن را نمی توان به این سادگی ترسیم کرد.شکاری استثنایی با اسلحه ای خاص در دورانی که هیچ کس تصورش را نمی کرد.

انقلاب در شوش به پیروزی رسیده بود.شش ماه آخر بسیار خسته کننده بود.اعتصابات،تعطیلی مدارس، کمبود مواد نفتی، نبودن نیروی انتظامی، ناامنی های شبانه،کمبود امکانات درمانی،تعطیلی بسیاری از بانک ها و در نهایت بی نظمی و سردر گمی در مراجعه به ادارات یا ارگان های شهری،کار را مشکل و طاقت فرسا نموده بود.

بهار آمد.زمستان تمام شد.مردم از پیروزی شادمانند.بر خود می بالند.سر از پا نمی شناسند.بسیاری از مردم آن زمان شوش،کم سواد  و به دور از مسائل عمیق سیاسی بودند.فکر می کردند که کار تمام است و باید در خانه های خود آرام بنشینند و منتظر امکانات باشند.البته حق هم داشتند.وظیفه ی بزرگی را انجام داده بودند.اما از مسائل بعد از انقلاب غافل بودند.

ما که دانشجو و با شهرهای بزرگ در ارتباط بودیم،می دانستیم که رژیم های استعمار گر در همان ابتدای پیروزی انقلاب  از کمبود ها سو استفاده کرده و مردم را بر علیه همان انقلاب تحریک می کنند.

روز بیست و دوم بهمن ماه پنجاه و هفت که پاسگاه تخلیه شده بود،تصمیم گرفتیم تا در شهر مانور پیروزی برگزار کنیم.چند سرباز از پاسگاه را با پلاکاردی از تصویر امام انتخاب و از  بالای شهر حرکت کردیم.

وارد بازار شدیم.مردم خوشحال بودند.بعضی به جمع پیوستند و گروهی فقط نظاره گر شدند.دیگر از بسته شدن درهای خانه که در اولین تظاهرات شوش به وسیله بعضی ها انجام گرفت،خبری نبود.خانواده ای که در آن تظاهرات ما را مسخره می کردند هم ایستاده بودند.
شوش در دستان ماست.انقلابیون در خانه آقای دانش جمع بودند.اسلحه ها در گوشه ای قرار داشتند.بعضی از افراد مسلح را اولین بار می دیدم.آن ها در هیچ تظاهراتی شرکت نداشتند.

تمام نگاه ها به دستورات آقای دانش است.اما آیا کسانی هم بودند که این اطاعت را نمی پذیرفتند؟نمی خواهم به گذشته تلخ اشاره کنم.شیرینی های انقلاب در شوش کم نبودند.تحلیل این شیرینی ها به زمان زیادی نیازمند است.باید در این زمینه کار کرد.به نظرم می رسد که مسئولین ادارات شوش در این مورد کار زیادی نکرده باشند یا حداقل اینکه من هیچ نوشته ای در این مورد ندیده ام.

واقعیت این است که تمام شوش در خانه ی دانش خلاصه می شد.کم کم نیروهای موجود کاهش یافتند.البته به این امید که کارگران به کارخانه ها،دانش آموزان به مدارس،دانشجویان به دانشگاه ها و هر کسی به ادامه کارهای خود بپردازد.این یک غفلت بزرگ در شوش بود.
اولین خبر منتشر شد.”افرادی مسلح در بیشه زار حمید آباد برای حمله ی امشب مستقر شده اند”دو نفر از شجاع ترین افراد انقلابی مسئولیت کنترل بیشه زار کرخه را تقبل کردند.نام آن ها را می نویسم تا نسل ها بدانند و در خاطره ی خود نگه دارند.شهید حمید سیلانی و مرحوم علی محمد فرهاد پور، این دو نفر بودند.

غروب تا صبح پاسداری و گشت می دادند.اسلحه ی ژ-سه به آن ها تحویل داده شد.گاهی اوقات فکر می کنم چگونه توصیفی می توان برای شجاعت آن ها ترسیم کرد؟

مکانی که در آن افراد دوستدار رژیم کم نبودند.شب تاریک و بیشه زار مخوف،با گفتار قابل ترسیم نیست.خدا رحمت کند ان دو را .کاملا آن ها را می شناختم.بی ادعا و بی دستمزد کار کردند و قبل از مرگشان هم یک بار نشنیدم که چیزی طلب کنند.
با نیروهای مردمی به چهار راه شوش رفتیم.غروب بود.جایی که امروز هلال احمر است.با تعدادی گونی سنگر ساختیم.کم تجربگی به ما می گفت که به بیشه زار حمید اباد نرویم.حاج احمد خنیفر،رضا رستگار،عبدالمحمد قاسمی نسب،حسن ولی حط حط،مرحوم حسن عراقی،حمید عرب،علی سینه پهن،صفر احمدی،غلامحسین تیک سفید،مرحوم جاسم حمزه،محمد رضا دیناروند،کریم احسانی فر را من شخصا دیدم.کار رهبری را حاج احمد به عهده داشت.به من یک کلت اسپانیایی داد و به عنوان پاس بخش انجام وظیفه می کردم.

خشاب ها را پر کردیم.سنگرها در چندین مکان ایجاد شدند.پشت بام ساختمانی که بعدا خراب و به هلال احمر اضافه گشت،تعدادی از بچه ها مستقر شدند.هنوز طاق نصرت خراب نشده بود.شهید محمد دیناروند،پشت ستون این طاقت نصرت کمین می کرد.
محلی برای استراحت نداشتیم.چهار راه شوش،فضایی باز بود و محل کمینگاه اصلی ما بود.البته در چهار راه بعدی هم بچه ها ایست بازرسی گذاشته بودند.چه شب های سختی بود.تا صبح نمی خوابیدیم.البته آن شب حمله ای صورت نگرفت.

یادم می آید که اتو مبیل ما پیکان جوانان آقای تیک سفید بود و با آن گشت می دادیم.من پشت فرمان نشسته بودم و رضا رستگار در کنارم بود.

سه شبانه روز تمام نخوابیدم.در چنین وضعیتی کمیته آموزش اسلحه به وسیله ی صالح عبیدی دایر و مرتب افراد را آموزش می داد.محل آموزش هم درمانگاه دانیال پایین تر از حسینیه ی اعظم بود.

با این حرکت تا حدودی راحت شدیم.توصیف آن وضعیت را تنها کسانی درک می کنند که در آن بودند.از دانشگاه و درس غافل شدم.
آقای دانش محل رهبری را تغییر داد و از پشت مسجد جامع به طبقه ی دوم محلی که امروز روبروی بانک سپه مرکزی است نقل مکان نمود.از دزفول به طور مستمر همکاری می شد.بچه هایی که بعدا به کمیته ی انقلاب پیوستند در همین مکان به آقای دانش یاری می رساندند.

مسئولین ادارات با نظارت آقای دانش،منصوب شدند.بخشدار در اداره مستقر شد.البته رفتارهای او داستان هایی دارد.اما ما به عنوان انقلابی با ایشان همکاری می کردیم.

خبرهای مرکز،گاهی ما را نگران می کرد.تقریبا از همین زمان بود که گروه های سیاسی ناسازگاری را در شوش و البته در تمام ایران شروع کردند.اولین تظاهرات در حکومت جدید را با عنوان :بخشدار غیر بومی اخراج باید گردد” را شروع کردند.من و بعضی از افراد در آن روز تهدید به مرگ شدیم که آن را در نوشته ای به دستمان دادند.
روزهای سختی بود.امنیتی وجود نداشت.آن چه بود پاسداری افرادی بود که اسلحه در اختیار داشتند.کسی به ما نگفت که اجازه ی شلیک داریم یا نداریم.مرکزی هم در هتل جهانگردی برای دفاع از انقلاب تشکیل شد.

 واقعا خدا کمک کرد.یادم می آید که در یک تقسیم نیرو،در حالی که بچه ها را جا به جا می کردیم یکی از آن ها اسلحه را روی رگبار گذاشته و ضامن را هم آزاد کرده بود .سر اسلحه به سمت بالابود..وقتی به اشتباه دست به ماشه گذاشت و تیر ها به هوا پرتاب شدند ،چنان خود را باخته بود که می گفت مرا محاکمه انقلابی کنید من مقصرم وسراسیمه به هر سمتی می دوید.
شعارهای بومی گری،بهم زدن نماز جمعه در مدرسه باهنر امروزی،بر پایی جلسات حزبی،سخنرانی های گروهی،تلاش برای تعطیل کردن مدارس که البته به جز مدرسه ی راهنمایی شهرک سلمان،به این مهم دست یافتند،کمبود مواد،پخش اعلامیه های تفرقه انگیز،تهدید بعضی از انقلابیون،تحصن های متفاوت از جمله در اداره ی آموزش و پرورش،بی نظمی تصنعی در مدارس و بسیاری از این حرکات،کار را برای آقای دانش و یارانش مشکل می کرد.اما انقلاب با تمام سختی هایش به راهش ادامه داد.
چه کسانی این سختی ها را به وجود آوردند؟چرا این کارها را انجام می دادند؟از کی دستور می گرفتند؟حرف واقعی آن ها چه بود؟اوایل انقلاب چه دست آورد سریعی وجود داشت که آن ها  خواستار بودند؟طرف مقابل آن ها چه کسانی بودند؟مگر مردم انقلابی جدای از آن ها بودند؟
این اعمال منتهی به تصمیم گیری هایی شد که در نهایت باعث ضرر و زیان افرادی شد که هیچ نقشی در این وقایع نداشتند.بسیاری از افراد پاکسازی شدند.بسیاری گوشه نشین گردیدند و بسیاری نیز به زندگی عادی خود ادامه دادند.

انقلاب در شوش ناگفته های بسیاری دارد.آن ها را باید گفت.آن ها را باید از اهلش گرفت و به نسل های بعد منتقل کرد.هر انقلابی این کار را انجام می دهد.تاریخ انقلاب فراموش شدنی نیست همان طور که تاریخ جنگ فراموش نخواهد شد.

تاریخ انقلاب و جنگ به نوعی به هم گره خورده اند.رشادت ها و مردانگی بچه های شوش برای همیشه جاودانه است،گرچه واژه ی گمنام نیز همیشه در شوش خودنمایی کرده و می کند.

وضعیت با گذشت زمان آرام تر شد.از آقای دانش کسب تکلیف کردیم.جمع آوری اسلحه ها در دستور کار قرار داشت.خدا رحمت کند مرحوم حاج حسن اسلامی پناه را که همراه آقای دانش به روستاهای اطراف می رفت.

کم کم،کمیته انقلاب اسلامی شکل منظمی به خود گرفت.شعبه ای در هفت تپه تشکیل گردید.کار ما تمام شده بود.با هماهنگی آقای دانش و ادامه تحصیل به اهواز رفتم.هنوز درسم تمام نشده بود.

جعفر دیناروند

لینک کوتاه : http://shush24.ir/?p=10361

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 1در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۱
  1. بسیار متین و عالی

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

[poll id="2"]